آغوش_آتش #پارت_پانصد_پنجاه_شش -مامان اتش زنگ زد گفت نزاریم شقایق خانم… — چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند) — TG.ME

#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_پنجاه_شش


-مامان اتش زنگ زد گفت نزاریم شقایق خانم بره تا کاملا خوب نشده نزاریم بره تو فامیل خوبیت نداره
شقایق از خوشحالی دوست داشت جیغ بزند اما لبخند ملیحی زد و گفت:
-زن عموم خیلی مهربونه اما آتش عصبیه بهتره برم
-نه آتش قبول کرد، چون مامانش گفت اون جا چشم تو چشم بابا و مامان شماس زشته
شقایق به عمو پرویز نگاه کرد و پرویز سر تکان داد و گفت:
-وقتی آتش قبول کرده دیگه اشکال نداره، فقط وقتی هستی عصبیش نکن
-وا، عمو! باور کردی!؟ این از دست زنش عصبیه دنبال اینه یقه ی یکیو بگیره منم هیچی نگفتم واسه رعایت حالش بود.
-حالا صدا نده یکیشون می شنوه بدتر میشه
شقایق چرخید آرام و لنگ زنان سمت پله ها رفت و گفت:
-بدتر این نداریم عمو
آسکی از اتاق بیرون آمد و گفت:
-وای عمو مامان جون آروم نمیشه شما برید حرف بزنید، حالش خوب نیست.
پرویز عصبی غرید:
-حق داره صداشون کل این محله رو برداشته مامان می ترسه دیگه
با خشم وارد اتاق شد و شقایق آرام گفت:
-من پاهام درد گرفت شب خوش
آسکی سر تکان داد و او از پله ها بالا رفت، آسکی و کیا به یکدیگر نگاه کردند و آسکی آرام خندید سر جلو برد و خیلی آرام گفت:
-انگار خیلی خوب بود
-خیلی خوب بود، شقایق با دمش گردو می شکست
-داداش کجا رفت؟
-رفت تو باغ
-منم برم سراغ پروا
-برو
آسکی سریع سمت اتاق پروا رفت، در زد و در را باز کرد، پروا با دیدنش صدایش را مثل کسانی کرد که گریه می کند و بلند گفت:
-اسکی برو تنهام بذار
آسکی خندید و سعی کرد بلند حرف بزند:
-آخه عزیزم این چه کاریه با خودتو داداشم می کنی
در را بست و هر دو ریز ریز خندیدند آسکی جلو رفت به تکه های گلدانی که شکسته بود نگاه کرد و گفت:
-اوه این جارو
-داداشت یه جاهاییش جو گیر می شد اما در کل خوب بود، شقایق باور کرد
--خدارو شکر، آتش کجا رفت
-کیا گفت رفت تو باغ
پروا آرام خندید و پرسید:
-مادرجون اوکیه؟
-آره چون در جریان بود همه چی مرتب بود
-شقایق بیرونه؟
-رفت بالا گفت می خواد استراحت کنه
-جون خودش رفته خبر بده
-حیف داشت می رفت راحت می شدیا
-نه بمونه بهتره حداقل خبر بده خیالشون از اینکه میونمون شکرابه راحت باشه
-تو خوبی؟ دیگه سردت نیست
-خوبم عزیزم
-ساعت یک شبه منم برم بخوابم
-برو عزیزم
**
دستانش را بهم مالید و به اطراف نگاه کرد با دیدن نور ماشین جلو رفت و ماشین جلوی پایش ترمز زد و پروا با عجله سوار ماشین شد به اتش نگاه کرد و گفت:
-خدا کنه فقط نفهمیده باشه
-نترس کیا مراقب بود، خواب بود
-کجا میریم؟
-جنگل
-اتش! تو این سرما؟!
-آره خوبیش به همین سرد بودنشه
-دیوونه من مطمئنم فردا سرمای بدی می خورم، غروب که آب دریا الانم جنگل
-خودم اتیشت میشم
پروا خندید و بدنش کج شد سر به بازویش چسباند و گفت:
-با اینکه همه چیز الکی بود اما وقتی بحث می کردیم خیلی حالم بد بود، اون جور حرف زدن برام عذاب آور بود
-تو بحث همین چیزا رو داره
-درسته داد میزنی عصبی میشی اما به نظرم حرمت باید حفظ بشه حرمت بشکنه بخدا که زندگی خیلی زشت میشه
-به به خانم با فرهنگم
-بحث و دعوا دلخوری فریاد مال زنو شوهره تازه فریادم باید قطع بشه اما بی حرمتی و هر چی از زبون در اومدن و بازگو کردن خیلی بده
-نفس
-جانم
-تو این شب یعنی اولین شب عید یادت باشه من جز تو هیچ کسو تو این قلب سنگیم جا ندادم ، تو گذشته هر چی که شده هر چی که پیش اومده فقط نقشه بوده فقط واسه رسیدن به هدفام بوده
-یعنی توجیه همه کارات همینه
-توجیه نیست حقیقته، مثلا واقعا فکر کردی من مرجانو یک درصد دوست داشتم؟ بر عکس ازش بدم میومد، حالم از اون چهرش از اون نگاهش که به کل شیطانی شده بود بهم می خورد
-عکس ازش داری؟
-نه
-مطمئنی؟
-ندارم نفسم
-دوست دارم ببینم چه شکلی بوده
آتش کلافه غرید:
-کلا مریضی، خود آزاری داری باید درمان بشی
🤨8❤5👍2
September 2, 2026 142 1