🚩#گل_فروش
#قسمت_نهم
از بابات زور گو تر و بد اخلاق تر کسی رو میشناسی ؟ یک لیوان آب خودش نمی خوره .. اگر خجالت نمی کشید می گفت بزار دهنم … آسون نبود ولی ساختم ..منم یک عیب هایی دارم و بابات با من ساخت …
خانواده یعنی همین ..زود بهم بزنیم؟ ..این شد حرف ؟ لعیا چی اون چیکار کنه ؟ …
دایی محسن یک مرتبه دست منو گرفت و گفت : پاشو می خوام ببرمت جایی دایی جون,, بغضی که تو گلوم نگه داشته بودم ترکید و خودمو انداختم تو بغلش ..
دستی به سرم کشید و گفت : حاضر شو با هم بریم بیرون لعیا خانم …
من نفهمیدم چرا دایی محسن نظری در مورد زندگی مامانم نداد …
اما وقتی با هم رفتیم بیرون با من حرف زد و گفت : دایی جون من تو چشمای تو می خونم که بزرگتر از سن خودت فکر می کنی ….
تو یک دختر خوب و دانایی ..حالا بگو از کجا فهمیدم ؟
گفتم : از چشمام ؟ ..
گفت : اون که بله ..ولی از اینکه دیدم در مقابل اون همه حرفی که خوشایند نبود صبر کردی ..از اینکه دیدم می تونی خودتو نگه داری و گوش کنی .. خیلی ازت خوشم اومد ..لعیا خانم ! یک راز بهت بگم به کسی نمیگی ؟
گفتم : نمیگم …
گفت : فقط بین من و تو می مونه ؟
گفتم میمونه …
گفت : …مامان و بابات این صبرِ تو رو ندارن .. اگر داشتن این حرفاها رو بهم نمی زدن و بهم فرصت می دادن ….حالا یک سئوال ازت می کنم دوست داری با کسی که مدام باهاش دعوا می کنی یک جا زندگی کنی ؟
گفتم : نه ولی مامانم و بابام دعوا می کنن …
گفت : مامانت هم دوست نداره دیگه مثل تو,, مثل همه ی آدم هایی که دلشون می خواد خوب و سالم زندگی کنن …
پرسیدم : دایی من دارم فرصت میدم ؟ ….
دستم که تو دستش بود فشار داد و گفت : آفرین .. می دونستم دختر دانایی هستی آره …
گفتم : فرصت چیه من نمی فهمم …
گفت : اینکه خودتو آماده کنی که تو این وضعیت ,,ممکنه هر اتفاقی بیفته و تو شجاع باشی و خودتو نبازی مراقب خودت باشی و غصه نخوری …و اگر مامان و باباتو دوست داری به تصمیمشون احترام بزاری ..
دعا کن که هر چی خیره برای تو و اونا پیش بیاد …. یکم رفتم تو فکر ..زیاد از حرفای دایی چیزی نفهمیدم ولی احساس کردم اون داره منو آماده می کنه …..
پرسیدم دایی من دارم آواره میشم ؟
یک مرتبه ایستاد و به من نگاه کرد ..مهربون ولی غمگین ..انگار دلش برای من می سوخت …
گفت : نه ..دیگه این حرف رو نزن ..اونا هر دوشون تو رو دوست دارن نمی زارن تو سختی بکشی .. توام یکم تحمل کن و با روزگار بساز ..به امید خدا آشتی می کنن و این ماجرا ختم به خیر میشه انشالله …
سال 76
صدای کلفتِ اقدس رو شنیدم که می گفت : لعیا … امروز از خونه بیرون نرو ..درو هم رو کسی باز نکن صالح بد کینه است یک وقت میاد سراغت ..
صبر کن آتیشش بخوابه؛؛ گلهاش که رو دستش موند خودش نازتم می کشه …
خواب آلود سرمو بلند کردم آفتاب افتاده بود روم …
نشستم دیدم ..لباس گدایی پوشیده بود و اون چادر کهنه ای که سالها بود سرش مینداخت تو دستش گرفته بود ..
گفتم : می خوای بری سر کار ؟
گفت آره ..امید هم رفته ..دیشب برای من کباب نگرفتین ؟
بالش و تشکم رو بر داشتم که برم تو اتاق بخوابم ..
گفتم : چرا تو آشپز خونه است تو قابلمه گذاشتیم گربه نبره …
اما وقتی اقدس رفت هر چی از این دنده به اون دنده شدم خوابم نبرد ..
از جام بلند شدم ..یک دیگ آب جوش آوردم و گوشه ی حیاط حموم کردم …یکم پنیر و انگور گذاشتم تو سینی و نشستم جلوی تلویزیونِ چهارده انیچ سیاه و سفید ی که اقدس اونو از کنار خیابون بر داشته بود و امید داده بود درستش کنن و برای روشن نگه داشتنش مدام باید می زدیم تو سرش تا دوباره تصوریش بیاد …
با خودم گفتم آخ اقدس ..از دست تو این چیه آخه؟ پول داره ها نمی دونم چرا خرج نمی کنه …
یک مرتبه یاد پولای اقدس افتادم ..بهترین موقع بود که دنبالش بگردم..ببینم چقدر پول جمع کرده ..
قصد نداشتم اونا رو بر دارم فقط می خواستم بدونم ….
همین طور که پنیر رو میذاشتتم لای نون و با انگور می خوردم حساب و کتاب می کردم که ممکنه گنج اقدس کجای خونه باشه ..
مسلما جلوی دست و جایی که به فکر ما برسه نذاشته بود …اما من از همون جا توی اتاق شروع کردم کنار سمت راست یک جایی بود که انگار مخصوص کمد ساخته بودن ولی اقدس خرت و پرت هاشو اونجا میذاشت و جلوش پرده کشیده بود مثل انباری …
اون عادت داشت هر چیز بی ارزشی رو از تو خیابون پیدا می کرد با خودش میاورد و اونجا جمع می کرد ..من و امید اینو می دونستم و هیچ وقت دست به اون آشغال ها نمی زدیم ..
پرده رو کنار زدم ..چندتا گونی بزرگ و مقدار زیادی بقچه و کیسه های پلاستکی پر بود ..
با اینکه فکر نمی کردم پولا توی اونا باشه ..بازم یکی شو خالی کردم وسط اتاق ….