اگه بدونی مادرت با خانواده‌ی من چیکار کرده هنوزم دوستم داری...؟… — چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند) — TG.ME

_اگه بدونی مادرت با خانواده‌ی من چیکار کرده هنوزم دوستم داری...؟ https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk لبخند روی لب های گیسو آرام آرام خشک شد. نمی‌دانست این حرف درست بعد از بله ای که از ته دلش بیرون آمده بود و به عاقد گفته بود چه معنی دارد! نگاه لرزانش را به او داد _ نمیفهمم عماد ، منظورت چیه؟! به نیم‌رخ مردانه‌اش خیره ماند، همان مردی که چند دقیقه قبل دستش را گرفته بود و با نگاهش آرامش می‌داد… همان مردی که حالا انگار غریبه بود. _ میدونی گیسو ، سی سال هر شب با کابوس حلق آویز شدن مادرت از خواب بپری یعنی چی؟! دخترک تکان سختی خورد و ناباور دست های سردش را به دست های مردانه او رساند. صورت همیشه گلگونش حالا رنگ پریده بنظر می‌رسید. حالش خوب نبود ، کل روز رفتار های عماد را به پای استرسش برای مراسم گذاشته بود عاقد با تردید دفتر را پایین آورد و صدایش را صاف کرد _ شاه داماد ، بنده وکیلم؟! تمام جانش گوش شده بود برای شنیدن صدای عماد! بعد از مراسم هم می‌توانست برای مردش ناز کند که چرا دست هایش را پس زده بود دیگر؟! صدای پچ پچ ها بالا رفته بود _ دعواشون شده اینا؟" واه واه شب عروسی داماد چرا میرغضب شده؟ " عروس داره گریه میکنه؟" صدای عاقد برای بار سوم بلند شد _ عروس خانوم؟! ....آقای داماد مراسم ادامه داره انشالله؟! با بلند شدن ناگهانی عماد بدن خشک شده اش نبض گرفت صدای پچ پچ ها بالا گرفته بود _ نه! ناباورانه دست روی بازوی عماد گزاشت _ شو...شوخی میکنی؟ چرا داری این کارو با من میکنی؟! تو...تو عاشق منی عماد! عماد تلخ و گزنده خودش را از او جدا کرد و همانطور که به سمت در میرفت لب جنباند _ عماد عاشق دختر خورشید بشه؟! اشک های راه گرفته از چشمانش دست خودش نبود. گیسو جانش بود و حالا شده بود دختر خورشید؟! بی توجه به تن لرزان دخترک تیز به سمت خورشید چرخید _ بله گفتن کاری نداره گیسو!کاش قبلش از مامانت میپرسیدی چرا مادر بیچاره ی من خودش و دار زد!؟ چرا یه زن متاهل باید معشوقه یه مرد زن و بچه دار بشه!؟ بین من و تو یه جنازه سی ساله خوابیده گیسو! https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk و رفت! او را میان خاله زنک هایی که با نگاهشان سر تا پایش را سوراخ می‌کردند رها کرد.. دخترک نای نگاه کردن به مادرش را حتا نداشت و سر و صداهایی که هر لحظه بیشتر می‌شد را نمی‌شنید! https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk مرد بی معرفتش رفت و نمی‌دانست قرار است سال ها خاک این شهر را برای پیدا کردن و یک لحظه بوییدن فرفری های دخترک به توبره بکشد‼️💯 https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk

Telegramرَج‌به‌رَج مــی‌بــافــم خــیــالــت را…🤍 ● ﷽ ● ❖عاشقانه می‌نویسم...❖ 🔞رمان محدودیت سنی داره، با احتیاط وارد شوید🔞 #عاشقانه_بزرگسال
September 3, 2026 3