#آغوش_آتش
#پارت_پانصد_پنجاه_سه
چقدر قبل تو فرق داشتم یه عالم نقطه ضعف داشتم
تو کل کل با همه بودم کلی اخلاقای بد داشتم
در تاریکی جلو رفت، باد سرد که هیچ باد یخ می آمد به طوری که محال بود دندان ها چفت هم نشود، قدم هایش را تند بر می داشت، با هر عربده ی آتش بند دلش پاره می شد، قبل این که پاهایش آب را حس کن پالتو را از تنش رها کرد و کفش هایش را در آورد نفس عمیق کشید و کمی مکث کرد پا درون دریا گذاشت.
چقدر دستات رسید زودی به داد این دل مودیدیدی قلبمو گم کردم دقیق جاشو بلد بودی
آب به حدی یخ بود که لحظه ای ایستاد اما نفس عمیق کشید جلو رفت، آسکی و کیا از دور چیز زیادی نمی دیدند اما هر دو نگران ایستاده بودند و منتظر بودند.
تا بالا شکم وارد دریا شده بود، دندان هایش چفت هم بود، آرام قدم بر می داشت و مراقب بود با موج دریا پرت نشود به آتش رسید و دست روی شانه اش گذاشت و گفت:
-با این آب یخ و نابود کردن هنجرت امیدوارم تصمیم درستی بگیری
نمیدونی که با تزریق چشمای تو چه حسی تو قلبم فرو رفتهن
میدونی چه رنگی میزنه دست هنرمندت به قلب رنگ و رو رفته
آتش نیش خند زد و غرید:
-چرا اومدی
پروا لرزید اما جلوتر رفت از پشت به تن آتش چسبید دستانش را دور او حلقه کرد کنار سرش را به کتف آتش چسباند و گفت:
-تو آتیشو و سرما تو کویرو جنگل فرقی نداره همیشه میام
-سردت میشه
تو میخندی و با خنده ی شیرینت میشینه تاسمو بازی شروع میشه
همون جا که دلم اصلا توقعشو نداره رابطم با تو شروع میشه
-سرما تموم میشه، بگو که تونستی تصمیم بگیری
آتش چرخید، چشم در چشم شدند و پروا دستانش را بالا برد دو طرف صورت آتش گذاشت گفت:
-بگو که تو آتیش پدربزرگت نمی سوزی
اصلا حق با توئه بد آتوئه قلبم تو دستته
رگ خواب دلم وصل اون چشای مستته
آتش ساکت بود و پروا کم مانده بود با موج دریا در کف دریا بی افتد اما دستان اتش دور تنش حلقه شد و پروا با حرص غرید:
-آتش
-آتیشی که اون پیری راه انداخته بیشتر به کبریت بازی شبیه
پروا در میان سرما، بی حسی بدنش لبخند زد و سر تکان داد و گفت:
-آتش همینه
من اصلا محاله روی تو فازم عوض بشه
محاله رابطم با تو روی قصد و غرض بشه
-فکر می کنه داره بازیم میده اما هنوز نمی دونه بازی واقعی چه شکلیه
پروا خندید و دندان هایش روی هم خورد و سر آتش را پایین کشید پیشانی به پیشانی اش چسباند گفت:
-گاهی لازمه واسه این که قدرتو بدونن یکی بدتر گیرشون بیاد، لازمه مقایسه بشی تا بفهمن چیو از دست دادن
-نباید می اومدی سردت میشه
-وقتی تو بغل آتشی هیچی سردت نمی کنه
نمیدونی که با تزریق چشمای تو چه حسی تو قلبم فرو رفتهنمیدونی چه رنگی میزنه دست هنرمندت به قلب رنگ و رو رفته
آتش لبخند زد با صدای گرفته که به خاطر عبرده هایش بود گفت:
-توی زشت فقط می تونی آرومم کنی، سردته؟
-خوبم
-پس بذار اولین بوس سالو همین جا اجرا کنم
-نه کیا و آس...
تو می خندی و با خنده ی شیرینت میشینه تاسمو بازی شروع میشه
همونجا که دلم اصلا توقعشو نداره رابطم با تو شروع میشه
حرفش کامل نشده بود که در آن سرما داغی لبش را حس کرد، آتش می دانست از آن دور آن دو نمی بینند چه می کنند، اولین کام را که گرفت چشمان پروا خمار شد و آتش با عطشی که داشت ادامه داد، پروا خوب می دانست آتش چه حالی دارد که گفت برود، رفت عربده زد و فکرش آزاد شد، عربده زد و خالی شد، عربده زد و تصمیم گرفت.
سیری نا پذیر لب های نرمش را رها کرد و یکدفع دست زیر پاش برد و از آب بیرون کشید در آغوش گرفتش، پروا دستانش را دور گردنش حلقه کرد و با لبخند گفت:
-تو قوی ترین مردی هستی که تو عمرم دیدم
**
8
8
2September 1, 2026 242 1