دولت بریتانیا نمیخواست اون زن ها در زندان بر اثر اعتصاب غذا بمیرند؛ بنابراین، در واکنش به اعتصاب غذای سافرجتها، به تغذیهی اجباری متوسل شد.
البته این اقدام را نمیتوان صرفا «غذا دادن» برای حفظ جان زندانیان دانست. تغذیهی اجباری یک فرایند پزشکی اجباری و بسیار خشن بود که در اون، برای وارد کردن غذا به بدن فرد، از لوله استفاده میشد و این فرایند میتوانست دردناک باشد و آسیبها و عوارض جسمی مختلفی برای اون فرد ایجاد کنه.
شدت و شیوهی اجرای این روش حتی در همان زمان هم مورد بحث و پرسش قرار گرفت. برای مثال، در سال ۱۹۰۹ در پارلمان بریتانیا دربارهی نحوهی استفاده از لولهها و چگونگی تغذیهی اجباری زنان بحث ایجاد شد.
گزارشهای تاریخی همچنین از زنانی وجود دارد که پس از هفتهها اعتصاب غذا و تحمل تغذیهی اجباری، بهشدت بیمار شدن.
برای نمونه، 𝖭𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝖺𝗅 𝖠𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾𝗌 گزارشهایی دربارهی سافرجتهایی مانند 𝖮𝗅𝗂𝗏𝖾 𝖶𝗁𝖺𝗋𝗋𝗒 و 𝖹𝖾𝗅𝗂𝖾 𝖤𝗆𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇 ثبت کرده.
امرسون پس از پنج هفته تغذیهی اجباری چنان بیمار شد که حتی انتقال او به بیمارستان و انجام عمل جراحی نیز نتوانست وضعیتش رو بهبود بده.
برای این زنان، اعتصاب غذا فقط امتناع از خوردن نبود؛ راهی بود برای ادامهی مبارزه در شرایطی که حتی بدن خودشون به یکی از معدود ابزارهای اعتراضی باقیمانده بود.
زندان برای سافرجتها فقط به معنای محبوس شدن در یک سلول نبود.
اونها از شرایط سخت، رفتار تحقیرآمیز، کار اجباری و تفاوت در نحوهی برخورد با زندانیان بر اساس معترض بودن یا نبودن اون فرد زندانی، گزارشهایی ارائه شده. پژوهشهای تاریخی دربارهی زندانهای بریتانیا در دورهی ادواردی هم نشون میده که زندگی زنان زندانی تحت مقررات سختگیرانه ای دربارهی لباس، حمام، مو، نظافت سلول، کار و ورزش قرار داشت.
در واقع، کنترل زنان در زندان فقط محدود به آزادی رفتوآمدشون نبود؛ بدن، ظاهر و حتی برنامهی روزمرهی اونها نیز تحت نظارت قرار میگرفت.
اما سرکوب زنان فقط به زندان محدود نمیشد.
طبق اسناد و شهادتهای ثبتشده، تعدادی از زنان مورد خشونت پلیس قرار گرفتن.
شواهدی بوده که موهای خانمهارو به خاطر تحقیر به شکل نامنظم میبردن و میتراشیدن و اینکارو برای مجازات و تحقیر انجام میدادن
و یا پلیس ها اون زن هارو هل میدادن، میکشیدن و با خشونت فیزیکی سعی میکردن اونها رو از مسیر دور کنن.
یکی از زنان، 𝖢𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋𝗂𝗇𝖾 𝖱𝗂𝖼𝗁𝖺𝗋𝖽𝗌𝗈𝗇، گزارش کرد که پلیسی اونو از ناحیه گلو گرفت و برای خفه کردن او تلاش کرد.
شهادتهای دیگر نیز از هلدادن، کشیدن، انداختن زنان روی زمین و برخورد فیزیکی شدید صحبت میکنن.
مورد دیگری مثل 𝖱𝗈𝗌𝖺 𝖬𝖺𝗒 𝖡𝗂𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀𝗁𝗎𝗋𝗌𝗍، که معلولیت داشت و با سهچرخهی مخصوص حرکت میکرد، توسط پلیس از روی صندلیش به زمین انداخته شد و دستهای او از پشت بدنش پیچونده شد. گزارشها نشون میدن که او در جریان این برخورد آسیب دید و برای مدتی وضعیت جسمی مناسبی نداشت.
اما تجربهی زنان از مبارزه و سرکوب، در همهجا یکسان نبود.
موج اول فمینیسم یک تجربهی واحد برای همهی زنان نبود و طبقهی اجتماعی، رنگ پوست و جایگاه اجتماعی میتونست تعیین کنه که یک زن با چه محدودیتهایی روبهرو بشه و اصلا چقدر امکان مشارکت در این جنبش رو داشته باشه.
در آمریکا، زنان سیاهپوست همزمان با تبعیض جنسیتی، با نژادپرستی و پیامدهای بردهداری هم مبارزه میکردند و همیشه در جنبش غالب زنان سفیدپوست به یک اندازه دیده نمیشدن.
یکی از چهرههای مهم در این میان 𝖲𝗈𝗃𝗈𝗎𝗋𝗇𝖾𝗋 𝖳𝗋𝗎𝗍𝗁 بود؛ زنی سیاهپوست که هم در جنبش لغو بردهداری فعالیت میکرد و هم برای حقوق زنان مبارزه میکرد. حضور زنانی مثل او نشون میداد که مسئلهی «حقوق زنان» برای همهی زنان دقیقا به یک شکل تعریف نمیشد و بعضی از زنان مجبور بودند همزمان با چند نوع تبعیض مبارزه کنن.
حتی قبل از شکلگیری جنبش سازمانیافتهی حقوق زنان در آمریکا، زنان فعال با همین محدودیتها روبهرو شده بودند.
در کنوانسیون جهانی ضد بردهداری در سال ۱۸۴۰ در لندن، زنان فعال اجازه نداشتند مانند مردان در جلسه مشارکت کنند و مجبور شدند در بخش تماشاگران بنشینند.
دو زن آمریکایی به نامهای 𝖫𝗎𝖼𝗋𝖾𝗍𝗂𝖺 𝖬𝗈𝗍𝗍 و 𝖤𝗅𝗂𝗓𝖺𝖻𝖾𝗍𝗁 𝖢𝖺𝖽𝗒 𝖲𝗍𝖺𝗇𝗍𝗈𝗇 در این کنوانسیون حضور داشتند و با همین برخورد مواجه شدند. این تجربه بعدها یکی از تجربههای مهمی بود که در شکلگیری جنبش سازمانیافتهی حقوق زنان در آمریکا و برگزاری کنوانسیون سنکا فالز در سال ۱۸۴۸ نقش داشت.
یعنی حتی زنانی که برای آزادی دیگران فعالیت میکردند، خودشون با این منطق مواجه میشدند که «چون تو زن هستی؛ بنابراین حق نداری در تصمیمگیری سیاسی نقش داشته باشی.»
Forwarded from◌ྀ͠ ᅠهٺل دلونا
ㅤㅤㅤ ادامہ متن
September 7, 2026 3