آشفتار: post #3328 — TG.ME

اسما عزایزه
انقلاب بر دیواره‌های دهانم

به خواب دیدم انگشت‌هایی ناشناس
که دندانم ‌هایم را گرفته و می‌جنباند
وانگاه شنیدم صدای افتادن‌شان را
دندان به دندان.

گفته‌اند:
اگر ببیند که بر زمین می‌ریزند مرگ باشد
اگر نوک دندان بیفتد، از عمل و گفتار بازماند
و اگر همه به تمامی بیفتد، خانواده‌ات هلاک شوند و تو پس از آن‌ها زنده بمانی.

بیدار شدم و دهانم را تهی یافتم
فریاد زدم، و بی‌نهایت فریاد بریده‌بریده مرا
در خود فرو برد
سخن گفتم، و زبانم در سنگ محو شد
آنچه برایم ارزشمند بود گفتم
پس با دهانی تهی خروج خواهم کرد
اما با قلبی سنگین و پُر

بیرون زدم و دیدم نام من غرق می‌شود و فریاد می‌زند
دستم را سویش دراز کردم اما باد سرزنشم کرد
باید نام نویی بسازم برای دوران نو
جایی که صفحه‌های کتاب‌ها یکسر سپیدند.
رودخانه‌هایمان را اندیشه‌های ما رنگ زده‌است
انقلاب کفش گشادی است
و پاهای ما کوچک.

خانواده ام بر پشتشان شناورند
ُو در راهشان سوی فراموشی، دست تکان می‌دهند

پدرم از چنگگ غیاب آویزان
در دندان زرین‌اش تاریخ خاموش‌شده است
لبخند می‌زند انگار زندگی تنها یکی شوخی است
خنده‌هایمان فروریخت و شوخی سنگین شد


میخواستم مدح او بگویم
اما فصاحت به زورق ترس گریخت
و غنچه‌های معنای فروبسته به دنبالش...

می‌خواستم یک کلمه بگویم
نه، که نیم کلمه، مانند اگر که
صدایش زدم و پری وار گریخت
"اگر که پدرم زنده بود"
اما پدرم فراتر از مرگش همچنان می‌مرد

درختی شدم کنار رودخانه
ریشه‌هایم بریده شد و خاطراتم آبی‌رنگ
خواب دیدم رویاهایم از دهانم فروریخت
و در بستر رودخانه فسیل شد
ُاعراب رفتنند و برایم
نه زبانی بجاگذاشتند و نه تفسیری

جنگ‌های باستانی رفتند و جنگ‌ دیگری که هرگز درنگرفت،
رفت از پسِ از افتادن دندان‌هایش.
و به او گفتند اینجا برای تو نه لقمه نانی هست و نه قطره خونی
این یکی خورده شد و آن دگر لخته.

ِاینک جهانی که آسمانش برافراشته شد
و کوه‌هایش نگه‌داشته شد
و پسرانش برای عدالت بپاخاستند
نگاهش کنید!

اینجا، تن زخمی بر پل‌هایی که در خیال خود ساخته قدم برمی دارد.
کوه‌هایش پراکنده بر شکم‌هایشان افتاده
و فرزندانش بسان چوب‌پنبه‌های اره شده پراکنده اند.

فقط من در ساحل مانده‌ام
درختی جداشده از درختان دیگر
بی‌شمار نسل‌ها از کنارم گذشته‌اند

تا این که نقاشی‌ها از دیوار دهانم برخاستند
کلمه‌ای از گذشته راکد را به یاد آوردم
و تقریبا آن را به زبان آوردم
شاید یک سوم آن را
با شاید اصلا به زبانش نیاوردم
شاید اندیشیدم به آن
سپس جهان گردن خود را چرخاند
اجسام غول پیکر برای برخاستن به حرکت در آمدند
و نام خیس من
با سر بزرگش پدیدار شد
هزاران سال است صدای جیرجیر طولانی می‌شنوم
و صدای تق تق افتادن دندان های جهان.

#اسماء_عزایزه
#شعر_فلسطین
#asmaa_azaizah
🕊4❤2💔1
February 8, 2026 1.1K 14