در مسیر سفر عبدالواحد سورانی صبح روز پنجشنبه، قصد سفر به زاهدان… — البلاغ — TG.ME

در مسیر سفر
عبدالواحد سورانی
صبح روز پنجشنبه، قصد سفر به زاهدان داشتم. سفر برای من تنها جابه‌جایی از شهری به شهر دیگر نیست؛ گاهی مسیر سفر، خود فرصتی است برای دیدار دوستان، تجدید خاطرات، احوال‌پرسی از عزیزان و بهره‌گرفتن از لحظاتی که شاید در زندگی روزمره کمتر نصیب انسان شود. به همین دلیل، هرگاه در مسیر سفر با دوستان و آشنایان قدیمی روبه‌رو می‌شوم، تلاش می‌کنم توقفی کوتاه داشته باشم و از این دیدارها بهره ببرم.
در میانه راه، در هُشَّک توقفی کردم تا دیداری با دکتر عبدالعزیز سیدزاده داشته باشم و عرض سلام و احوالی با ایشان بکنم. این توقف که در ابتدا قرار بود کوتاه و در حد سلام و احوال‌پرسی باشد، با لطف و محبت فراوان ایشان به دیداری صمیمی تبدیل شد. دکتر سیدزاده با اصرار و محبت از من خواستند که برای صرف ناهار مهمان ایشان باشم. دعوت گرم و صمیمانه ایشان را پذیرفتم و چند ساعتی را در کنارشان گذراندم.
مولوی دکتر عبدالعزیز سیدزاده در هُشَّکِ سراوان در زمینه داروهای سنتی و درمان ترک اعتیاد فعالیت دارند و سال‌هایی را نیز در دبیِ امارات متحده عربی سپری کرده‌اند. آشنایی من با ایشان به سال‌های گذشته بازمی‌گردد. حکیم سیدزاده را در دوران تحصیل در کراچی دیده بودم و از همان زمان، خاطره‌ای نیک از ایشان در ذهنم مانده است. دیدار دوباره پس از سال‌ها، برای من یادآور روزهای گذشته و خاطرات دوران تحصیل و دوستانی بود که هر کدام در گوشه‌ای از دنیا به زندگی و خدمت مشغول‌اند.
پذیرایی مولوی سیدزاده بسیار دوستانه، گرم و صمیمی بود. گاهی ارزش یک دیدار نه به طولانی بودن آن، بلکه به صداقت، محبت و صفای قلبی افراد بستگی دارد. آن روز نیز با وجود اینکه زمان محدودی داشتم و باید مسیرم را به سوی زاهدان ادامه می‌دادم، گرمی برخورد ایشان سبب شد لحظات خوشی را در کنارشان سپری کنم. از این دیدار، علاوه بر خاطرات گذشته، احساس محبت و برادری میان دوستان و آشنایان قدیمی برایم برجای ماند.
پس از خداحافظی با دکتر سیدزاده، مسیر خود را ادامه دادم و به دیدار عزیز دیگری رفتم؛ مولانا حافظ محمد امین جهانی. فرصتی دست داد تا دقایقی در خدمت ایشان باشم و با این عزیز گفت‌وگویی داشته باشم. حافظ محمد امین جهانی از خویشان نزدیک من است و امامت جماعت مسجد جامع صدیقی اکبر سراوان را بر عهده دارد. دیدار با خویشاوندان و دوستان نزدیک، به‌ویژه در جریان سفر، برای انسان حال و هوای خاصی دارد؛ زیرا در میان شتاب و مشغله‌های زندگی، همین دیدارهای کوتاه می‌تواند رشته محبت و پیوند خانوادگی و دوستانه را محکم‌تر کند.
چند دقیقه‌ای در خدمت ایشان بودم و سپس به مسیر خود ادامه دادم. هرچه از سراوان و مناطق اطراف دورتر می‌شدم، مقصد یعنی زاهدان بیشتر در ذهنم حضور پیدا می‌کرد. مسیر سفر، با همه خستگی و طولانی بودنش، برای من فرصتی بود تا به دیدار انسان‌هایی بروم که هر کدام بخشی از خاطرات و زندگی مرا تشکیل می‌دهند.
سرانجام، پس از طی مسیر، حدود ساعت دوازده شب به مهمان‌سرای دارالعلوم زاهدان رسیدم. شب از نیمه گذشته بود و خستگی سفر بر تنم سنگینی می‌کرد. پس از ورود، نخست وضو گرفتم و نماز سفر را به جا آوردم. انجام نماز، پس از یک روز رفت‌وآمد و پیمودن مسیر طولانی، آرامش خاصی به من بخشید. سپس برای استراحت و تجدید قوا به خواب رفتم.
آن روز برای من تنها یک سفر از سراوان به زاهدان نبود؛ روزی بود آمیخته با دیدار، محبت، خاطره و پیوند با دوستان و خویشاوندان. گاهی خداوند در مسیرهای عادی زندگی، لحظاتی را قرار می‌دهد که ارزش آنها بسیار بیشتر از مقصدی است که برای رسیدن به آن حرکت کرده‌ایم. شاید زیبایی سفر نیز همین باشد؛ اینکه انسان در راه رسیدن به مقصد، با چهره‌هایی روبه‌رو شود که دیدارشان دل را گرم و خاطرات گذشته را زنده می‌کند.
https://t.me/ALblaghvahed
September 25, 2026 79