خطی این لحظه ز دلتنگی (برای شنبه شعبانی) امراله نصرالهی بهار ممسنی که… — |ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی — TG.ME

خطی این لحظه ز دلتنگی
(برای شنبه شعبانی)

امراله نصرالهی

بهار ممسنی که از راه می رسید، تو گویی خاکستانی خشک به نزهتگاهی نزه، نکهت می گرفت. جامه های رنگین می پوشید و زمین اش چون عروسی آراسته، سرخاب به گونه می نهاد. صحرا صحرا و الوان الوان، ریاحین داشت. رشک برمی انگیخت این مینوی مینا رنگ. چشم می نواخت، دل می برد و آدمی را به عاشقی می خواند. پالیز هایش سرشار از سوسن و سنبله بود. چه بلبلانی که به زیر گل اندرش، نالیدند و موییدند و چه نغمه پردازانی که عشق را و وفا را، به حنجره کشیدند. در سازها دمیدند و بر نقاره ها کوبیدند. با نای و سرنای و کرنای، به آن سوی قصه ها و افسانه ها، خیال ها راندند. از عشق جمشید و جمک گفتند و از مشی و مشیانه و آدم و حوا. آن دوگانه ها و سه گانه های عشق در دهانه ها و سازها، شهرت گرفتند. در فسانه ها و ترانه ها، ترسل و ترنم شدند. کل زنان و پاکوبان به رقص درآمدند. اگر نبودند آن نقالان شهنامه خوان و گوسان های ترانه خوان، بهاران این خطه نیز آبی به تشنگان و نمی به خستگانش نمی بخشید. آن گوسان ها، اگر دوره گردی نمی کردند و آوازها و نغمات را در قصبات و ولایات نمی خواندند و نمی نواختند، اکنون سینه ای هم نبود تا لوح گذشتگان به شرح، عرضه دهد و آن سرگذشت را قصه کند. آن سینه ها، انبان خنیای باربد و نکیسا بودند. آن نغمه ها به خامه ی خرد پاسبانی شدند و به امروز رسیدند. به جامه دران، حفاظت شدند. جامه ها دریده شد تا نوایی به گوش ها رسیده شد.

بی گمان، یکی از خنب های خنیای این خطه، استاد «شنبه شعبانی» بود. گوسانی که به حقیقت خزانه ی خنیا بود و خداوند کرنا. با نغمه ها و پنجه هایش، دلبری می کرد و خنیاگری. آن پنجه را به رنجه، از آن زنده یاد (سیف اله وطن خواه) گرفته و آموخته بود. و خوشا او که بر پنجه های آن مقام بلند، ره آموخت و روش گرفت و گنج نهاد. می گویند؛ نوجوان بود که در کنار آن مرد موسیقایی نشست و نقاره نواخت و در این باب، حکایت است روزی در مجلس بزمی، آنقدر بر پوسته ی این ساز کوبید که خسته خوابش برد. او می دانست بزرگ شدن در آیین گوسانی آدابی دارد. و آدابش، نخست ادب ورزیدن بود و آن گاه نایی کردن. لوح گذشته را به سینه و حافظه سپردن. مرتبه ی استاد فرو نگرفتن و آن را پاس داشتن. که از دیرباز، گوسانان و «مهتران» چنین بودند. دوره گردانی که رسالت شان هرزه گردی نبود، نقل داستان ها و نواختن نغمه ها بود. میراث داری شایست و بشایست فرهنگی شفاهی بود. فرهنگی که هم از عشق و وسوسه ها ی والای اروتیک ویسه و رامین پارتی، سینه ی مخاطبان می انباشت و هم از حماسه ی بلند شاه نامه ها، خرد نامه ی حکیم توس. دارندگان نامه ی حکیمانه ی «تنسری» و نگارندگان نگاره ها و پیکره های هنر خسروانی. آینه داران نغمات باربدی و نواهای نکیسایی. راویان اصیل «بندهشن» و نقالان سفر «ارداویراف». باری، گوسان ها چنین بودند و نسلی نیز که در سرزمین پر تاریخ ممسنی بالیدند، از همان تبارند. تبیره زنانی که بر طبل های نخستین کوبیدند و سر به بلندی ساییدند. نسل مهتر «ملک»؛ «خلیفه» و «بدر»، «رضاقلی» و «چنگی»، «سیف اله» و «بلال». «نصراله» و «امرو»، خوشنوازانی قوی پنجه و صاحب سبک. مکتب دارانی به آینه داری متصف و مشهور. یکی از یکی وفادارتر و به آیین تر. و «شنبه» که بی تردید کاراکتر موسیقایی خویش را داشت. جامع الحان بود و نوازنده ای نگارنده. در جلوتی، پنجه ای بر کرنا می سایید و در خلوتی، آرشه ای بر ویولون. آواز می خواند، تصنیف می آفرید و ترانه می نهاد. مردی پیراسته که به چندین هنر، آراسته بود. وقتی پنجه بر کرنایش می سایید، «صبحگاهی» می زد و «کل» می کشید، به  جهان خیالین حماسه ات می راند. به جهان جدال ها و رستنگاههای جان پهلوانان در تنگاهای رستگاری و رنج. به اسب اسفندیار و آخور بی سوار و باره ی رستم و ایوان بی خداوند. نخستین بار که به دیدارش شتافتم، خانه ای محقر داشت. خانه ی هنرمندان هماره محقر بوده. مرد غرق وقار بود و پر از طمانینه و طنین. آرام سخن می گفت. سینه سینه ترانه در چینه داشت و از ترانه هایی که ساخته و نواخته و خوانده بود،گفت. از نسلی که با لهجه ها و جمله های عهد عتیق بیگانگی می کند و طریق گوسانی کردن، نمی داند، گله می کرد. هر چند پاره ای از این نقصان ها و نسیان ها را به گردن پدیده ی نوظهور شهر می انداخت. این که لهجه ها و لحن ها را دگرگونه نموده و گسل نسلی آفریده است. می شد اندوهی چرکین را در چهره اش ببینی و بی مهری روزگار و زمانه ی بد رفتار را در پندار و گفتارش حس کنی. پیر چه عسرت هایی کشیده و چشیده بود. آن شب را به غمانه ای، مغانه نهاد. دق داشت و حق داشت که بنالد و بخواند. و نالید و خوانید. آن شب را غنیمتی نهاد تا شاید گره از کار فروبسته بگشاید. از ساز تا آواز. از غمانه تا شادیانه. می دانست غریبه نیستیم.
T.me/adabiatvispard
Telegram
|ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی
(کوته نوشت های ادبی امراله نصرالهی) ژرژ باتای بر این باور است که؛ «ادبیات یا همه چیز است، یا هیچ چیز»
August 17, 2026 211 2