سوگوارم به شیوه ی خویش؛ مویه نمی کُنَم برای سرگرمیِ شما! امراله… — |ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی — TG.ME

سوگوارم به شیوه ی خویش؛ مویه نمی کُنَم برای سرگرمیِ شما!

امراله نصرالهی

پاره ی دوم)
و این بانویی چون تهمینه است که در همهمه و چکاچاک حنجره ی نام آوران و پهلوانان تورانی و ایرانی از دخت گُردی چون گردآفرید طلب عشق و آشتی می کند. شاید سهرابی دگر از سهراب خودش برآید. و تهمینه بِه داند که نه چنین است. که گُردآفرید هم اگر می خواست، خامی و گردنکشی سهراب نمی خواست.
و باز می شنویم صدا یا که فریاد تهمینه را؛
تو فرزند من بودی و بیهوده گرد جهان می گشتی،
تا بدانی فرزند کِئی!
تو فرزند من بودی نه پدرت!
من بودم که تو را خواستم!
و خود را چون ناهید آسمان آراستم!
من بودم که به شبستان او شدم
_با تنی تبدار و دلی بی تاب_
و گفتم دوستدار آن سهرابَ م که در توست!

و آن سهراب دگر که بود که در رستم بود؟ خود سهراب بود یا که جوانی رستم؟ خود رستم بود یا که پیری سهراب؟ و اینجاست که تهمینه در نهانِ آگاه و رازورز خویش و در سطور بعدتر ناهید فلک را نهیب می زند که تو بر من رشک بردی چرا که خود عاشق تهمتن بودی و خود می خواستی که چنین شود.

آه_ناهید خوب چهر، که مرا نه خانمان خواستی نه فرزند،
سوگند به خودت، که خود، دل پیش تهمتن داشتی!
چرا نگویم؟ _آری؛ هر چه باشد تو خود زنی؛
و برنتافتی نیکبختی من!

و تهمینه هر آنچه نگفت؛ اینجا بر زبان راند. در متن مردی عیّار و غریبه ای بزرگ و از زهدان سگ کُشانی برآمد بی خوی و خیم. برآمد تا بگوید این همه هزاره را که بر او چه رفته است. برآمد تا لحظه لحظه ی اضطرابِ انتظارِ خویش را بازگوید و بر در نشستن های خود را به چشم انتظاری دیدار پوری بی پدر و پدری بی پور. نیز نهیب زند زنان سمنگان را و ناهید را و گردآفرید را و سهراب را و رستم را. گویی سهراب کشی، تهمینه ستایی است. و سهراب بهانه ای ست تا بیضایی بی پرسشی تاریخ خود را از زبان تهمینه بازسراید و تذکار دهد. و غیاب زن را از زبان این زن بازگوید. خاصه آن گاه که به رستم می گوید؛
_دل خوش دار تهمتن؛
کسی نیست کین سهراب از تو بجوید!
تو کینه از خویش ستان!
و ستاندی_آری_ هم آن دَم،
که به کشتن پور آن که سهراب کُشت،
آتش در جان خود زدی!

و تاریخ آنجا مویه می کند و در خون می نشیند که از نگاه این زن برادری برادر کُشت. بشنویم چه می گوید این زن؛
در باد پچ پچه بود که برادری برادر کُشت!
و روز پیش تر، پورْ پدر کُشته بود!
یار می گفتند یار به چاه افگَند؛
و فرزند، مادر به بندگی گرفت!
آسیای جنگ از خون همانندان تو می گردد؛
آن همگان که مِهری گم شده دارند؛
و با جهان_ تا ندارند_ بر سر کین اند!

و بیضایی تاریخی که می نویسد، اسطوره ای که می کاود و حماسه ای که می پژوهد؛ زن نویس است. و هزار افسان او گواهی می دهد بر این کار، و ریشه یابی درخت کهن اش و هدایت پژوهی اش و خودِ همین سهراب کُشی اش. و او تنها نمی پرسد، بل بر می سازد و آن گاه که بر می سازد؛ ایرانی می شود. تهمینه ای که او از شهنامه بر می کشد؛ سلطه ی مذکر را نشانه می رود. به گفته ی خود او در صدای تهمینه و در آهِ تهمینه صدا و آهِ همه ی مادران نهفته و نهان است. چنانچه پیشتر گفتم تهمینه ی بیضایی مویه نمی کُند، موی نمی کَند، لب نمی گَزد، گونه نمی خَراشد، او زبان دارد و روایت می کند که جامعه ی زن کُش خود از پیش مرده به دنیا می آید. شگفتا که تهمینه ی او در سهراب کُشی و بهتر بگویم رستم کُشی و درست در دل واقعه ای تراژیک خطاب به زنان سمنگان چنین گوید؛
خِرَدیم اگر هست اکنون است!
هیچ گاه پیش از این، چشمم چنین بر جهان باز نبود؛
هیچ گاه پیش از این، ندانستم از کار این جهان!

و بسا که طعن بیضایی از زبان تهمینه به تاریخ بی خردی عقل هایِ بی پرسشِ مذکّر باشد که بی گمان خود چنین است. بدین سبب است که این زن، سوگوار تاریخ پسر کشی، پدر کشی و برادر کشی خویش می شود به شیوه ی خویش. مویه نمی کند برای سرگرمی ما، که می پرسد و بازخواست می کند هر آن که را که بازیگر و کنشگر این میدان باشد؛ خواه ناهید را و زنان را، خواه پور در تابوت خفته را، یا که شوی نامجویِ آینده کُشی چون رستم را یا که گردآفرید، آن دخت کمند افکن را یا کسی چون شاه را.
و باز می نگریم روح عصیان تهمینه را تصویر شده از دهان غریبه ی بزرگ که بر سر تَنکِش می نشیند و به دشنه می نگرد. فرمان به کشتن چراغ می دهد از فرط آه های همه ی مادرانِ در او. و چراغ نمی میرد و این زنان سمنگان اند که روی می گردانند و باز تهمینه به دشنه می نگرد و جیغ زنان و لبخند بر لب تهمینه! «یک دم و رستی!»
و این است تهمینه که به دشنه ای و به مرگی تنها، چراغ پرسش از لبان روشن کند یک دم و بِرَهد و بیضاییِ اکنون در تابوت خفته ی ما نه مویه و دشنه که صلابت سخن او را نشان مان دهد، اینک تهمینه مردم! باشد که چون او ایرانی بودن را نه در آنچه از دست می نهیم که در آن چه بر می سازیم یابیم.

شیراز
هفتم و هشتم دی ماه ۱۴۰۴

T.me/adabiatvispard
Telegram
|ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی
(کوته نوشت های ادبی امراله نصرالهی) ژرژ باتای بر این باور است که؛ «ادبیات یا همه چیز است، یا هیچ چیز»
September 18, 2026 39 2