نامه به رفیق، غلامحسین امامی ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود وز این… — |ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی — TG.ME

   نامه به رفیق، غلامحسین امامی

ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار دور فراموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و ز اینان
کسی به فکر داروی بیهوشی ات نبود

دوست گرامی ام؛
من برایت چه بنویسم که سزای تو باشد. تو را وعده گاه فرهنگ بدانم یا بزرگی از اهالی امروز. به خوشرویی و خندانی تصورت کنم یا خورشید مهربانت بخوانم. وصف مکارمت گویم یا حکایت رنج هایت را. در خزان فرهنگ آمدی، به اسفندگان جان دادی، به کتاب ها سلام گفتی و آن زیر زمین نمور را به مرکز جهان بدل کردی. یقین دارم اتاقت مرکز جهان است. در آن مرکز جهان بود که مرا با بسیاری از رفقای ات آشنا نمودی. آنان که هر کدام شان، «کشف الا سرار» حکمت و «عده الابرار» معرفت اند. جمع دانش و صمغ اخلاق. یکی سیاست خوانده بود، یکی حکمت. یکی الهیات، یکی ادبیات. یکی قانون، یکی شفا. آری، اسفندگان ات، جهانی بود در جهانی. و ما شیفته ی آن جهان جهان. هر کسی بر طاقی و طاقچه ای. «اسفند»گان ات، هم کتاب بود و هم کافه. «کافه نادری» بود آنجا. تریلوژی چای و نقد و نظر. در آن کافه بود که از تازه های چاپ خبر می گرفتیم. از یادمان ها و یادنامه ها، و مجلات و روزنامه ها. از سیاست و فلسفه تا زبان و ادبیات. کافه ات هر بار، کتابی تازه و دوستی تازه به ما هدیه می داد که ارمغانت، دانش بود و دوستی.

رفیق شفیق؛
به کدامین اقصا سفر کرده ای؟ از آن دور جای، کی بازخواهی گشت؟ ما به استسقای تو گرفتاریم. دوستانت دچار خفقان که می شدند یا غم که به دلشان سنگینی می کرد، تنها ملجأ و مأمن شان، اسفندگان تو بود. به هوایت می آمدند، تا هوایی تازه کنند و تازگی هوای تو، آن گپ و گفت ها بودند و کتاب ها و گاه گاه طنزها و بذله ها. چاشنی همه ی آنها نیز، قطعه های موسیقی بی کلامی بود که در هوا پخش می شدند تا در ما شنیده شوند. به هوای آن قطعه ها و آن اتفاق مبیت ها بود که حال همگی خوب می شد. آنگاه هر یک راه خویش در پیش می گرفت تا دلتنگی ای دیگر و دیداری دیگر.

امامی عزیز؛
من خود را وامدار تو می دانم. آن ضمیر پر سخاوت ات با انبان خالی من، هماره هواهی همرهی داشت. می دانستی عاشق کتابم، این تنها دارایی دوران عمرم. آنقدر می دانستی که تهیدست از آنجا بازنگردم. خست این انبان همیشه تهی که روزگار معلمی بر سر من و بسیاری چون من آورده بود، مصیبت همیشگی ام بود که با سخاوت سخته ی تو از حقارت و صغارت نجات می یافت. آری من اعتراف می کنم که وامدار توام و قدردان تو.

عزیز فرهنگ؛
تو نیامده بودی که بر این دلدادگان و سر سپردگان «کتاب اسفند»ت سخت بگیری، می آمدی تا همرهی شان کنی. پشت و پناهشان باشی. بشناسی و بشناسانی. که پیشبرد فرهنگ به مقداری عیاری نیاز داشت. و تو همان عیار عیاران و قلندر شوریدگان عرصه ی فرهنگ بودی. تکثیر خویش را در مبادله ی کتاب ها، به آیین عیاری برگزار می کردی. مردمی می کردی و میزبانی. هر کس پای بدانجا نهاد، شوریده شد و هر کس رفت، دلتنگ ماند. اسفندگانت، دل می برد از رهگذران و غلغله می انداخت در دوستان. که این دلبری و غلغله اندازی کار سالیان تو بود.

امامی گرامی؛
در تمام مدت این بیماری شوم که پنجه در پنجه اش افکنده بودی تا شاید به زندگی بازگردی و به اسفندگانت سلامی دوباره بگویی، خوش نمی داشتم که مزاحمتی ایجاد کنم صد البته که طاقت آن را هم نداشتم. مرگ که آمد و تو را با خویش برد، چه می توانستم کرد جز آهی و افسوسی، و نفرینی بر مرگ. می دانستم نه آه سر دادن، تو را به آغوش دوستان و اسفندگانت باز خواهد گرداند و نه نفرین بر مرگ، مرگ را به ترحم وا خواهد داشت. گفتم نامه ای بنویسم و دلتنگی هایم را برای تو قلمی کنم.

یار گرامی؛
مرقومه ی ناچیزم را به آدرس «هیچستان» برایت ارسال می دارم. آنجا که تویی. اگر خواب ابدی تو را برای لحظاتی برآشوفت، پیشاپیش پوزش می طلبم. در پایان، نامه ام را به شعری تلخ می آرایم که تو خود گواه این تلخی ها بوده ای. حتم دارم که بر این شعر تلخ صحه می نهی.
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان، خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه، بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند.....

دوستدار شما، امراله نصرالهی

t.me/adabiatvispard
Telegram
|ویسْپَرَدْ| امراله نصرالهی
(کوته نوشت های ادبی امراله نصرالهی) ژرژ باتای بر این باور است که؛ «ادبیات یا همه چیز است، یا هیچ چیز»
September 17, 2026 75 2