فصل پادشاهی گرماست؛ اما این گرما، دیگر گرمای سالهای پیش نیست. هر سال وحشیتر میتازد و بیشتر داغمان میکند.حالا تصور کن در دل این گرمای بیرحم که حتی کولرآبی و پنکه هم کم آوردهاند، باید برویم مدرسه. مغز همینطوری هم از زیر کار سخت درمیرود، چه برسد وقتی هوا داغ باشد و کلاس هم مثل تنور.
یکی بادبزن بهدست، پیدرپی هوا را جلوی صورتش تکان میدهد تا شاید تبخیر عرق از روی پوست، اندکی خنکش کند.
آنیکی قلپقلپ آب مینوشد، شاید بتواند آبِ رفتهی بدنش را پس بگیرد و نفسی تازه کند.
چند نفر هم اجازه میگیرند بروند بیرون، دستی به سر و صورتشان بزنند، یا مقنعه را خیس کنند تا آب کمک کند، گرما از پوستشان گرفته و بخار شود.
بعضی دیگر، مقنعه را برمیدارند تا سرشان کمی از حبس میان پارچه و گرما نجات پیدا کند.
هرچه به ظهر نزدیکتر میشویم، زور گرما بیشتر میشود و توان ما کمتر. مغز مقاومت میکند، یادگیری سختتر میشود، خستگی سر میزند. بعضیها سر روی میز میگذارند، بعضی دیگر سرپا میایستند.
باورش سخت است گرمایی که خودش را به اسم «انرژی» جا زده، اینچنین از هوای داغ به بدن ما که خنکتر است بتازد و با قلدری، انرژی و توانمان را ببلعد.
اما آنچه ستودنیست و انرژیبخش، تلاشیست که بچهها در این شرایط برای یاد گرفتن میکنند. کاش گرما کمی خجالت بکشد و کوتاه بیاید.
#فیزیک_در_زندگی



