هفت روز و هفت شب این روزها فیزیک بدجوری از سر و روی زندگی‌مان بالا… — زی‌روا | اعظم حشمتی — TG.ME

هفت روز و هفت شب

این روزها فیزیک بدجوری از سر و روی زندگی‌مان بالا می‌رود. زمین فارغ از آنچه درونش می‌گذرد، دور خودش می‌چرخد، صبح می‌آید، آسمان آبی و هوا گرم می‌شود، پرنده‌ها هر روز بلندتر و بی‌پرواتر می‌خوانند. گاهی بادکی پرده‌ی پنجره‌های مضطرب را تکان می‌دهد. غروب می‌شود؛ سرخی به در و دیوار پاشیده می‌شود، شب می‌شود در پی چرخش نارسیس‌وار زمین دور خودش.

اما صداها، امان از صداها که این روزها پررنگ‌ترین حضور فیزیک در زندگی‌مان شده است. حالا صداها دیگر شب و روز نمی‌شناسند، آسمان را دریده‌اند از بس که هوا را به لرزه درآورده‌اند. دیشب تهران چهارشنبه‌سوریِ زودتر از موعدی بود برای خودش. از ساعت هفت تا نیمه‌های شب صدای پدافند و انفجار شنیده می‌شد.

هفت روز و هفت شب را در معجونی از ترس، خشم، اضطراب، امید و ناامیدی و نگرانی و خوش‌خیالی گذرانده‌ام.

هفت روز و هفت شب است که روزمرگی را به جنگ نباخته‌ام؛ نان تازه می‌خرم. صبحانه‌ را با لذت همیشگی می‌خورم. کتاب‌هایم را بازنویسی می‌کنم. غرق خواندن کتاب می‌شوم. تن را به ورزش می‌سپارم. سبزی تازه می‌خرم. این روزها سفره‌ی‌ غذایمان پای اخبار جنگ پهن است.

دلمان خوش است به عطر چایِ تازه دم کرده‌ی عصرگاهانِ خانه که دور هم جمع‌مان می‌کند. دلمان خوش است به تلفنی که هر روز چندین بار زنگ می‌خورد و احوال‌مان را می‌پرسند. دلمان خوش است به پیام‌های که از آشناها و دوستان دور و نزدیک می‌رسد و قوت قلبمان می‌شود. دلمان خوش است به بچه‌ها. خوشحالیم که نترسیده‌اند. صداها برایشان بیشتر هیجان بازهای کامپیوتری را تداعی می‌کند تا فهم و درکی از جنگی واقعی. همین خوب است، بگذار خیال کنند همه چیز بازی‌ است تا کودکی‌شان را به بازی بزرگسالان نبازند.

اما هفت شب است که خواب آرام را باخته‌ام. دو شب اول شاید تنها دو ساعتی مشوش خوابیدم. شب‌های دیگر ساعات بیشتری خوابیدم، اما بیشتر کابوس دیدم و بیشتر با فریاد از خواب پریدم.

در این میان اما، هفت روز و هفت شب است که بی‌وقفه می‌نویسم، روزانه‌نویسی‌ام به ساعت‌نویسی کشیده، گاه حتی دقیقه‌نویسی. از تمام آنچه در من و بیرون از من می‌گذرد می‌نویسم.

نمی‌دانم چه می‌شود. امید بر سیاستِ وحشی، امیدی واهی‌ست. من اما امیدم به همین لحظه‌هاست که در دل اضطراب و ترس و نگرانی می‌گذرانم. امیدم به لحظه‌های‌است که در حال ساختن‌اش هستم، امیدم به همین لحظه‌هایی‌ست که یاد می‌گیرم و می‌نویسم. امیدم به اکنونی‌ست که در دستان من جان می‌گیرد. خدا را چه دیدی، شاید همین اکنون‌هایی که می‌سازیم فردای پس از جنگ نجات‌بخش‌مان شود.


😁اعظم حشمتی

#فیزیک_در_زندگی

↗️@azamheshmati_physics
❤19💔4👏2❤‍🔥1🤝1
June 20, 2025 913 5 4
هفت روز و هفت شب این روزها فیزیک بدجوری از سر و روی زندگی‌مان بالا… — زی‌روا | اعظم حشمتی — TG.ME