توجیه دیگری که در نگاه نخست بسیار قانعکننده به نظر میرسد، از زبان دین میرسد. زبان قرآن، مناسک و بخش مهمی از احکام، عربی است؛ پس ظاهراً میتوان انتظار داشت که در طی چند نسل، زبان دین به زبان عمومی جامعه نیز تبدیل شود. این گزاره در نگاه نخست منطقی به نظر میرسد. اما درست همینجا باید میان عربیشدن و اسلامیشدن تمایز نهاد. اسلام میتوانست یک جامعه را از نظر دینی دگرگون کند، بدون آنکه زبان مادری آن جامعه را نیز عوض کند. اگر چنین بود، باید تقریباً همهی مسلمانان جهان عربیزبان میبودند؛ حال آنکه در سراسر تاریخ، اسلام بارها از مرزهای جغرافیایی و زبانی عرب عبور کرده است.
برای فهم این مسئله کافی است به تاریخ ادیان دیگر نگاه کنیم. در تاریخ، بارها با جوامعی مواجه میشویم که زبان مقدس یا زبان آیینی دینشان با زبان مادری و زبان عمومی مردم یکی نبوده است. شاید روشنترین نمونه، مسیحیت اروپای غربی باشد. پس از گسترش مسیحیت، لاتین به زبان رسمی کلیسا و الهیات تبدیل شد، اما زبانهای بومی اروپا همچنان در کنار آن قرار داشتند. نکتهی مهم این است که زبانهای اروپایی نه تنها در کنار لاتین به حیات خود ادامه دادند، بلکه بخش عظیمی از واژگان لاتینی و یونانی را نیز وارد خود کردند. زبان انگلیسی امروز مملو از عناصر لاتینی و یونانی است، اما هیچ زبانشناسی از این واقعیت نتیجه نمیگیرد که انگلیسی در نتیجهی مسیحیشدن اروپا لاتین شده است. ( این تغییرات را داریوش آشوری ذیل گسترش پتانسیل زبانهای اروپایی در عصر روشنگری عنوان کرده است).
همین تمایز در نسبت میان فارسی و عربی نیز ضروری است. فارسی پس از اسلام، درست مانند بسیاری از زبانهای اروپایی در نسبت با لاتین، وارد تماس عمیق با زبان دینی و علمی جدید شد. عربی زبان قرآن و بخش بزرگی از سنت دینی و علمی بود؛ اما فارسی، زبان زندگی اجتماعی باقی ماند.
افسانهی بعدی به نقش شاعران مربوط میشود. در برخی از روایتهای ملیگرایانه، شاعران قرون نخست هجری –به ویژه فردوسی– همچون سربازانی شجاع تصویر میشوند که خطر نابودی زبان را احساس کردند؛ گویی زبان فارسی در محاصره بوده است؛ و آنان با سلحشوری خود مانع این فرآیند شدند. اصولا برای امکان پدید آمدن چنین متونی باید محیط زبان کاملا مساعد باشد تا آثار بتوانند در آن قابل فهم و گردشپذیر باشند. یعنی شبکهای از گویشوران، مخاطبان، سنتهای روایی و ادبی امکان انتقال بیننسلی آن را پشتیبانی کنند. وجود آثار یک زبان، پیش از آنکه عامل بقای زبان باشد، محصول زندهبودن و بازتولید اجتماعی زبان است. از این منظر، فردوسی را بهتر است محصول یک اکولوژی زبانی مساعد بدانیم. او بر بستری ایستاده بود که فارسی در آن هنوز امکان تولید معنا، روایت، ارتباط و انتقال داشت. البته این نکته نیز باید در نظر گرفته شود که پس از شکلگیری این محیط زبانی و ادبی مساعد، آثاری همچون شاهنامه فردوسی خود به عاملی مهم در تداوم و بازتولید آن بدل شدند. شاهنامه با تثبیت و انتقال حجم عظیمی از واژگان، ترکیبات، ساختهای نحوی و امکانات بیانی فارسی، در حافظهی تاریخی و ادبی زبان گنجانده شد و این میراث را به نسلهای بعد منتقل کرد. اما باید میان شرایط امکان پیدایش چنین اثری و نقش آن در تداوم زبان پس از پیدایش تفاوت گذاشت.
یکی دیگر از توجیهاتی که گاه برای احتمال عربیشدن فارسی مطرح میشود، مقدار حجم واژگان عربی در فارسی است؛ بهویژه در متون علمی، فلسفی، دینی و اداری سدههای میانه. در نگاه اول، از این واقعیت میتواند چنین به نظر برسد که فارسی در نتیجهی تماس با عربی، آنچنان تحت تأثیر قرار گرفته که گویی در مسیر تبدیلشدن به عربی بوده است. اما اینجا نیز باید میان تأثیر زبانی و تغییر زبان تمایز گذاشت. زبانها میتوانند بخش بزرگی از واژگان خود را از زبان دیگری وام بگیرند، بدون آنکه ساختار بنیادی یا هویت زبانی خود را از دست بدهند. در زبانشناسی، این پدیده را در چارچوب وامگیری واژگانی (lexical borrowing) بررسی میکنند. همانطور که قبلا بیان شد یک جامعه میتواند واژگان گستردهای از زبان دیگری بگیرد، اما همچنان زبان خود را حفظ کند؛ زیرا زبان فقط مجموعهای از واژهها نیست، زبان یک نظام است.
«۲»
Forwarded fromمردم روشن
September 3, 2026 220 9