چای با طعم توپ (از کتاب لطیفه‌های نهانی به قلم خودم) بی‌سیم‌چی یک… — شِکّرستان پارسی — TG.ME

چای با طعم توپ (از کتاب لطیفه‌های نهانی به قلم خودم)

بی‌سیم‌چی یک آتشبار توپخانه در نزدیکی آبادان بودم. قطعنامه قبول شده بود و نیروهای سازمان ملل در خطوط جنگی، مستقر شده بودند. بی‌سیم خفه شده بود؛ هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد. ماه محرّم بود و رادیو هم موسیقی پخش نمی‌کرد. حوصله‌مان حسابی سر رفته بود.
یک روز عصر چند تا از بچّه‌های جهرم برای دیدن همشهری‌شان آقای کوشکی (فرمانده) آمده بودند و به رسم جهرمی‌ها مقداری بادمجان سوغات آورده بودند. یک کارتن!
از این سوغاتی، لجمان گرفته بود. در ذهنم داشت یک برنامه برای برون رفت از رکود و سکوت، شکل می‌گرفت. فرمانده، پاس گلش را داد.
بعد از صرف شام، آقای کوشکی مهربان و مهمانان، روی تخت آن طرف سنگر نشسته بودند و صحبتشان گل انداخته بود. من و کمکی‌ام -آقای بیابانی- زیر کپر جلوی سنگر، نشسته بودیم و سر به سر هم می‌گذاشتیم. آقای کوشکی صدا زد:
- هم شهری فسایی! کاش برای مهمونا یه چایی دم می‌کردی.
- چشم رئیس! الآن چایی را آماده می‌کنم.
آخ جون! سرو کلۀ شیطونو پیدا شد.
کتری را پر از آب کردم و گذاشتم روی چراغ و غرق تفکر شدم.
- چه شده تو فکری؟
- بیابانی بیا برای امشب بساط خنده را جفت و جور کنیم! یه چیزی بریزیم تو چایی بدیم مهمونا بخورن.
- نه، میمیرن بیچاره‌ها! بدبخت میشیم.
- چیزی نمیشه. کاش چوپ‌پنبۀ سر بطری داشتیم؛ خیلی برای داخل چایی خوبه!
- حالا چوب‌پنبه از کجا بیارم؟
- برو چندتا مورچۀ زرد بیار!
- این نصف شبی مورچه از کجا گیر بیارم؟
- من چه می‌دونم؛ تو بلندگو صداشون بزن! بگو چند فروند مورچۀ زرد نیاز داریم!
«ای خدا حالا چی بریزیم تو چایی؟ ... آها فهمیدم.»
- بیابانی برو مقداری خرج توپ بیار!
- نه منفجر میشن!
- نه بابا! خرج فقط با آتش می‌سوزه؛ خطری نداره. نهایتا دل‌درد می‌گیرن؛ ما هم باهاشون تا بیمارستان میریم و از هوای خنک لذت می‌بریم.
خرج‌ها را ریختیم داخل چایی. پیش‌بینی می‌کردم که لو برود و به خوردِ خودمان بدهند.
- بیابانی جان! خودت رو به دل‌درد خفیف بزن.
- چرا خفیف؟
- اگه شدید باشه، این نصف شبی باید بری بیمارستان و آمپول و ...
او هم کارش را خوب بلد بود. بالأخره چای حاضر شد و تحویل فرمانده دادیم؛ امّا خنده‌ امان‌مان نمی‌داد.
هر کدام یک لیوان چای خوردند؛ کم‌کم آقای کوشکی، مشکوک شد. بلند شد آمد پیش ما.
- راستشو بگین به چه می‌خندین؟ حتماً یه کاری کردین. از این فسایی‌ها هرچی بگی برمیا! یالا بگین چه کردین؟
- خنده هم قدغنه؟
رفت پیش مهمانان و بعد از چند لحظه با کتری چای برگشت.
- خودتون هم بخورین!
دل‌درد بیابانی شدید شد:
- آآآآی مُردم از دل‌درد!
آقای کوشکی مهربان دلش سوخت.
- بلند شو بگم ببرنت اورژانس.
دیدم بیچاره بیابانی باید به زیر آمپول و سِرُم برود.
- نه ممکنه سردیش شده باشه؛ بذار خودم براش نبات داغ درست کنم.
- کتری خالی نداریم؛ این که چایی داخلش هست. همین چایی رو بکن نبات داغ. دو نفرتون هم بخورین.
- بابا! دست بردار؛ دوستم داره می‌میره؛ اون وقت من چایی بخورم؟ هرگز!
بیابانی هم دائم وضعش بدتر می‌شد تا جایی که آقای کوشکی گفت:
- زود باش براش نبات داغ درست کن.
مهلت ندادم؛ سریع، چایی را خالی کردم و آب گذاشتم برای نبات داغ. آقای کوشکی رفت پیش مهمانان که خیلی از بابت بیماری بیابانی ناراحت بودند.
گوشم به مهمانان بود که کی به خاطر مصرف خرج توپ، داد و فریادشان بلند شود. دل تو دلم نبود؛ نکنه مسموم بشن. ولی بهش فکر کرده بودم که مریضی، ربطی به چای نداره؛ چون بیابانی هم چای نخورده، ولی مریض شده!
با دور ریخته‌شدنِ چای، فریادهای بیابانی هم کم‌کم فروکش کرد. داشت وضعیت سفید می‌شد که آقای کوشکی بلند شد آمد پیش ما.
- چی شد؟ چرا خوب شدی؟ حتماً اینم نقشه‌تون بوده!
- نه بابا نقشه چی؟ شما هم به همه چی مشکوکین!
نبات داغ که علم شد؛ رگ ایثارگری بیابانی هم جنبید.
- من نبات داغ نمی‌خوام. آقای کوشکی ببر بده مهمونا؛ ممکنه سردیشون شده باشه.
فکر جالبی بود و باعث می‌شد به خاطر خرج‌ها، بیمار نشوند. فکر بیابانی، خوب کار می‌کرد!
- آقای کوشکی ببین ما چه آدمای خوبی هستیم. ببین دوستم چقدر ایثارگره! اون وقت شما به ما دوتا مشکوک شدی؟
مهمان‌ها نبات داغ را خوردند و رفتند. تا چند روز محاکمه برقرار بود.
- راستشو بگین! اون شب چه‌کار کردین؟
انگار فرمانده هم حوصله‌اش سر رفته بود و دنبال سوژه بود که بخندد.
- هیچّی. جنگ که نیس؛ حوصله‌مون سر رفته بود؛ الکی می‌خندیدیم.
تا روز آخر هم که از پیشش رفتم؛ همین طور الکی! مشکوک بود. ولی این راز، سر به مُهر ماند تا سال 94 که شماره‌اش را پیدا کردم؛ زنگ زدم؛ احوالپرسی کردم و سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کردم.
می‌گفت: من هر وقت یادم میومد، مطمئن بودم که اون شب یه خراب‌کاری شده بود.

🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به همراه لینک، به دوستان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣10❤3👏3
August 13, 2026 270