#شاهنامه_سیاوش 5️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیشبینی کردند و خاطر کیکاووس از این امر، آزرده شد. رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزشهای لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به دام خود اندازد. از پادشاه درخواست کرد سیاوش را به اندرونی بفرستد تا خوهران سیاوش او را ببینند. سیاوش نقشه را فهمیده بود اما با اصرار سودابه و کیکاووس ناچار به پذیرش شد.
اما ادامۀ داستان:
سیاوش به همراه هیربَد که مردی پاکاندیشه بود؛ شادمان و خوشحال راهی شبستان شاه شدند. اما سیاوش که روحی پاک داشت از اندیشههای بد در هراس بود.
شبستانیان با شادی و طرب به استقبال آمدند؛ همه جا غرق در ابریشم و دُرّ و مروارید بود؛ سکههای زر بر قدمش نثار میشد؛ شراب و آوای ساز و نوای رامشگران مجلس را به بهشتی آراسته تبدیل کرده بود. بوی مشک و عنبر و زعفران هوا را دلاویز کرده بود؛ زیبارویان با تاجهایی بر سر، جلوهگری میکردند. سیاوش به نزدیک ایوان رسید؛ تختی زرین دید که به جواهرات گرانبها آراسته شده بود:
بران تخت، سودابۀ ماهروی
بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
نشسته چو تابان سهیلِ یمن
سر جُعدِ زلفش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلند
فرو هشته تا پای، مشکین کمند
پرستار، نعلین زرین به دست
به پای ایستاده سرافگنده پست
هنگامی که سیاوش نزدیک شد؛ سودابه با شتاب از تخت فرود آمد؛ سیاوش را در آغوش گرفت؛ چشم و روی سیاوش را غرق بوسه کرد؛ گویی از دیدار آن شاهزاده سیر نمیشود. گفت صدها بار خدای را سپاس میگویم. کسی فرزندی چون تو ندارد؛ حتی شاه هم تبار و ریشهای چون تو ندارد.
سیاوش با زیرکی فهمید که این محبتها و دوستیهای سودابه، پاک و خدایی نیست و ریگی در کفش دارد؛ بنابراین زود به نزد خواهرانش رفت:
برو خواهران آفرین خواندند
به کرسی زرینْش بنشاندند
در شبستانِ شاه همه جا سخن از خِرد و فرهنگ و رفتار والای سیاوش بود. میگفتند گویا این شاهزاده مانند دیگر آدمیان نیست و روح و روانش، دانایی و خِرَد برمیافشانَد.
سیاوش زمانی دراز نزد خواهرانش بود و سپس به آرامی از شبستان خارج شد و به نزد پدر بازآمد و در بارۀ آن چه در سراپرده دیده بود؛ چنین گفت:
همه نیکویی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدْت جست
ز جمّ و فریدون و هوشنگشاه
فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
پادشاه از گفتار فرزند شاد شد و دستور داد ایوان بیارایند و مجلس می و مطرب برپاسازند و دل از هرچه هست بپردازند. چون شب تیره فرا رسید؛ کیکاووس به شبستان به نزد سودابه رفت و از او پرسید:
ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی
ز بالا و دیدار و گفتار اوی
پسند تو آمد خردمند هست؟
از آواز به گر ز دیدن بهست؟
و از سودابه چنین پاسخ شنید ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
8
7July 28, 2026 337 1