حکایت غلامحسین و پهلوان معرکه‌گیر قول داده بودم حکایتی دیگر از… — شِکّرستان پارسی — TG.ME

🐝حجت الله عباسیامیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکه‌گیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.
حکایت غلامحسین و پهلوان معرکه‌گیر
قول داده بودم حکایتی دیگر از همکلاسی دورۀ ابتدایی را برایتان نقل کنم. همانگونه که قبلا گفتم غلومحسین پسری شوخ و شیطون بود. این جریان مربوط به سال‌ها بعد از دوران مدرسه است.
یک روز برای دیدن پدر و مادر به روستایمان -شِشده- رفته بودم. سر چهارراه ششده یک معرکه‌گیر که ما به آنها پهلوان می‌گوییم؛ بساط معرکه‌گیری گسترده بود. انبوهی از خرت و پرت به همراهش بود: دو جعبۀ مار، وزنه‌های سنگین سنگی، طبله‌ای پر از روغن مار که طبق معمول فقط به دست او رسیده بود و دیگران جنس تقلبی دارند، چند دسته دعا برای حل مشکلات مختلف!، یک زنجیر کلفت و محکم و ...
مردم بیکار از جمله خودم دورش حلقه زده بودیم و تماشا می‌کردیم. نمایشی اجرا می‌کرد و سپس بچه مرشدی که همراهش بود؛ لُنگ به دست می‌گرفت و برای جمع‌آوری پول، دور می‌زد. مرتبا هم برای سلامتی پهلوان طلب صلوات می‌شد.
نوبت رسید به قسمتی که می‌خوابید و باید دو نفر گوش‌های او را بگیرند و از زمین بلند کنند. ما که تماشاچی بودیم از این کار احساس درد می‌کردیم.
- دو نفر جوون‌مرد بیان جلو. من می‌خوابم و اون دو نفر گوش منو بگیرن از زمین بلند کنن! بعد هم مارها را از جعبه بیرون میارم!
سپس شرح مفصلی داد از سختی این کار که هرکسی قادر به انجامش نیست و واقعا هم همین طور بود.
دو نفر جلو رفتند که یکی از آنها غلومحسین بود. دیگر آن بچۀ دوران مدرسه نبود و سنش به میانسالی رسیده بود و از شدت کار، بیشتر از سنش به نظر می‌آمد؛ اما هنوز همان روحیه را می‌شد در وجودش دید. مضافا به اینکه طبق عادت بچگی مرتبا دست‌هایش را محکم تکان می‌داد. چشمم به غلومحسین بود که ببینم چه کار عجیب و غریبی خواهد کرد. همین طور که از لای جمعیت به طرف پهلوان می‌آمد؛ به سرعت خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت. توجهم بیشتر جلب شد طوری که پهلوان را رها کرده بودم و رفته بودم تو نخ غلومحسین؛ چشمم به دست‌هایش بود و گوشم به زبانش.
گوش‌های پهلوان بر اثر تکرار این کار، بزرگ و کلفت شده بود. پهلوان خوابید و مقداری دعا کرد.
غلومحسین گوش سمت چپ پهلوان را گرفت و نفر دیگر گوش سمت راست.
- یا علی! بلند کنین.
دستشان حرکت کرد و ناگهان داد پهلوان بینوا به هوا رفت؛ پهلوان در حالی که روی زمین نشسته بود؛ سرش را میان زانوهاش گذاشته بود و گوش چپش را در دست گرفته بود و از شدت درد به خودش می‌پیچید. شاید اشکی هم به چشمانش آمده بود.
- خدا لعنت کنه هر چه مردم‌آزار
غلومحسین هم شق و رق ایستاد و گفت: خدا لعنت کنه هرکه گوشش مث نونِ بازاری (نون سنگک) هس!
- مرد نیس اون که ریگ می‌زاره لای گوش مردم.
فهمیدم که غلومحسین ریگی را لای لالۀ گوش پهلوان گذاشته و پیچانده است.
دیگر می‌توانید صحنه را پیش چشمتان مجسم کنید. مردم از خنده، غش و ریسه می‌رفتند.
- بچه مرشد زود بساط را جمع کن که از اینجا بریم. اینا آدم نیستن.
حسرت نمایش مارها بر دلمان ماند؛ غلومحسین هم گوشه‌ای ایستاده بود و به شاهکار خودش فکر می‌کرد. بعدها فقط یک‌بار غلامحسین را دیده‌ام و دیگر خبری از او ندارم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8🤣8
July 23, 2026 269