توفان شدید بود. باد آتشِ فانوس را خاموش کرده بود. زوزههایش امان نمیداد و شنها را روی صورتم میوزاند. میخواستم آتش را روشن کنم، که ناگهان در افق دریا، نوری دیدم. کشتی! زیر لب غرّیدم: «گندش بزنن. درست همین امشب؟» آتشدان چپه شده بود. شعلهای نداشتم که فانوس را روشن کنم...
