وقتی صحبت از انقلاب پنجاهوهفت میشود، معمولاً همه از آمریکا، انگلیس و فرانسه حرف میزنند؛ از اینکه چه کسی خمینی را آورد و چه کسی شاه را کنار گذاشت. اما کمتر کسی به این نکته توجه میکند که بسیاری از کشورهای منطقه هم به خون شاه تشنه بودند و برای سقوط او انگیزههای جدی داشتند. ایرانِ پهلوی فقط یک متحد غرب نبود؛ یکی از ستونهای اصلی موازنهی قدرت در خاورمیانه بود. از دههی سی که ساواک شکل گرفت، همکاری نزدیکی با موساد برقرار کرد. دلیلش هم روشن بود: ایران و اسرائیل دشمنان مشترک و قدرتمندی داشتند. رژیم بعث عراق، حکومت قذافی در لیبی و جریانهای ناصریستی در جهان عرب، همگی در یک جبهه قرار داشتند و منافعشان با ایران و اسرائیل در تضاد بود. پانعربها معتقد بودند دشمن اولشان اسرائیل (یهودیها) و دشمن دومشان ایران است. یکی از مهمترین پروژههای مشترک ایران و اسرائیل، حمایت از کردهای عراق به رهبری خاندان بارزانی بود. هدف هم کاملاً مشخص بود؛ مشغول نگه داشتن بغداد به درگیریهای داخلی فرسایشی تا نتواند تمام توانش را علیه ایران به کار بگیرد. این سیاست سالها جواب داد. حتی میتوان استدلال کرد که اگر این فشار دائمی روی عراق وجود نداشت، صدام بسیار زودتر از آنچه بعدها اتفاق افتاد به فکر حمله به ایران میافتاد. شاه در قرارداد الجزایر پذیرفت که حمایت از کردها را متوقف کند و در مقابل امتیازاتی از عراق بگیرد. اما همین تصمیم نشان میداد که کردها تا چه اندازه یک کارت راهبردی برای ایران بودند. بعد از انقلاب، آن کارت دیگر وجود نداشت. کردهای عراق توان سابق را نداشتند و صدام هم با خیالی آسودهتر برای حمله به ایران آماده شد. در لبنان نیز وضعیت مشابهی وجود داشت. حمایت ساواک از موسی صدر و شیعیان لبنان فقط یک اقدام مذهبی یا انساندوستانه نبود؛ بخشی از یک بازی بزرگتر منطقهای بود. این سیاست هم نفوذ ایران را افزایش میداد و هم قدرت سازمان آزادیبخش فلسطین و دولتهای عربی رادیکال را محدود میکرد. همان دولتهایی که عراق و لیبی از مهمترین حامیانشان بودند. جالب است که بسیاری از نیروهای انقلابی بعدی، از جمله افرادی مانند مصطفی چمران، آموزشهای نظامی خود را در اردوگاههای وابسته به لیبی دیده بودند. جالبتر از آن، سرنوشت خود موسی صدر است. تا زمانی که ایرانِ شاهنشاهی از او حمایت میکرد، جایگاه مهمی در معادلات لبنان داشت. اما پس از عقبنشینی ایران از این عرصه، توسط دستگاه امنیتی لیبی ربوده شد و هرگز بازنگشت. به همین دلیل است که وقتی به سال پنجاهوهفت نگاه میکنم، برایم سخت است همهچیز را صرفاً به چند تصمیم در واشینگتن یا لندن تقلیل بدهم. دشمنان شاه فقط در غرب نبودند؛ در سراسر منطقه شبکهای از حکومتها، گروهها و سرویسهای اطلاعاتی وجود داشتند که سقوط ایرانِ پهلوی را به نفع خود میدیدند. و پشت بسیاری از این جریانها، سایهی اتحاد شوروی و ک.گ.ب. دیده میشد. در این میان، تئوری معروف «کمربند سبز» هم مطرح میشود؛ این ایده که آمریکا میخواسته با تقویت جریانهای اسلامی، سدی در برابر نفوذ شوروی ایجاد کند. شخصاً این نظریه را کاملاً قانعکننده نمیدانم، اما بعید هم نیست که بخشی از سیاستگذاران آمریکایی از کنار رفتن شاه چندان ناراضی نبوده باشند. همان آمریکاییهایی که بعدها در افغانستان از مجاهدین علیه شوروی حمایت کردند و ضربات سنگینی به مسکو وارد آوردند. مجاهدین بعدتر تبدیل به طالبان امروزی شدند. مشکل این بود که به نظر میرسد آنها تصور درستی از نیرویی که در ایران در حال شکلگیری بود نداشتند. شاید فکر میکردند اسلام سیاسی، بهخاطر تضاد بنیادینش با الحاد مارکسیستی، هرگز نمیتواند با نیروهای چپ و انقلابی پیوند بخورد. اما یکی از عجیبترین اتفاقات قرن بیستم دقیقاً همین بود: ازدواجی نامبارک میان اسلامگرایی و مارکسیسم که در عمل بسیاری از محاسبات سیاسی آن دوران را برهم زد. رفتار دولتهای کارتر و ریگان در سالهای نخست پس از انقلاب هم همین سردرگمی را نشان میدهد. آمریکاییها هنوز امیدوار بودند که بتوانند با جمهوری اسلامی کنار بیایند و روابط عادی برقرار کنند. به نظر میرسید تصور میکنند با گروهی از تندروهای سیاسی مواجهند که دیر یا زود وارد قواعد متعارف سیاست بینالملل خواهند شد. اما واقعیت چیز دیگری بود. در نهایت، یکی از نکاتی که هنوز هم برای من شگفتآور است، هشدارهایی است که شاه سالها پیش از انقلاب مطرح میکرد. او بارها از خطر ائتلاف نیروهای مذهبی و چپ سخن گفت و آن را «ارتجاع سرخ و سیاه» نامید. امروز که به گذشته نگاه میکنیم، همهچیز بدیهی به نظر میرسد. ما پاسخ معما را میدانیم و نتیجه را دیدهایم. اما چگونه شاه که در قلب ماجرا قرار داشت، آینده را تا این اندازه روشن میدید، در حالی که بخش بزرگی از جهان هنوز متوجه آن نشده بود؟ 🔗 آرین افشار / پیادهراه
وقتی صحبت از انقلاب پنجاهوهفت میشود، معمولاً همه از آمریکا، انگلیس… — پیادهراه — TG.ME
May 29, 2026 361 3