با این حال، در طول سه سال اخیر، که این روحیهی عظیم ملیگرایی بیدار میشد، من آن را رصد میکردم. خودم هم نیز قطرهای از همین موج بودهام. تنی از دانشجوهایی که در جنبش مهسا چپگرا بودم و اندیشههایی کاملاً خلاف آنچه امروز دارم داشتم. مهمترین حقیقت دربارهی جنبش مهسا آن است که مانند یک سیلی سهمگین بر خوابِ ملت ایران کوفته شد و آنان را بیدار کرد. من نیز با افتخار بخشی از این انقلاب ذهنی و درونی بودهام. من هم در اثر برخورد آن سیلی محکم بیدار شدم.
اما در این متن میخواهم به نکتهای اشاره کنم که از چشم بسیاری مغفول مانده است. مشاهدهی من از جامعهی عادی مردم این بوده که گربهدوستی و مهر و محبت به گربهها، بهطرز شگفتانگیزی، در همین دوران کوتاه، ایجاد شد. مردم ایران هرگز تا این اندازه گربهدوست نبودند. امروز در هر گوشه و خیابانی گربهها مورد عزت و دوستداشتن مردم قرار میگیرند. خوراک داده میشوند و مینازند. آیا میان این محبتجویی یکباره با آن موج ملیگرایی پیوندی هست؟ بهنظر من، هست.
وقتی که نظریه و نقد ادبی میخواندم و روی آثار صادق هدایت تمرکز داشتم، به تحلیلی گذرا دربارهی داستان کوتاه سه قطره خون برخوردم که معتقد بود میشود با خوانشی جامعهشناختی، گربه را نماد روح جمعی ملت ایران در نظر گرفت. گربه در این داستان حضوری بسیار سمبلیک و زنانه دارد. این همپوشانی سطوح تحلیلی برای من از چند سال پیش جالب بود. علی تسلیمی، استاد ادبیات فارسی دانشگاه گیلان، در مقالهای با رویکرد نقد جامعهشناختی دربارهی سه قطره خون مینویسد:
جنبهی بیرونی «گربه» ناخودآگاه جمعی است. ناخودآگاه جمعی نیز به ناخودآگاه مردم ایران باز میگردد. بیسبب نیست که شکل جغرافیایی ایران را همشکل این گربه دانستهاند.
در این داستان، راوی در سطحی ناخودآگاه علاقهی وسواسگونهای به گربهاش دارد. گربهای که مدام مشغول عشقبازی با گربههای نر و وحشی بیگانه است. این گربههای نر بیگانه میتوانند نمادهایی از روسیه و انگلستان باشند که در دوران پیشامشروطه و پس از آن نالههای گربهی ایران را بلند میکردند: نالههایی عمیقاً آزاردهنده برای راوی. مخلص کلام اینکه حضور نمادین گربه بهعنوان ایران در داستان هدایت امری دور از ذهن نیست.
اگر فرض پیوند سمبلیک گربه و ایران را درست بینگاریم، همزمانی گربهدوستی و وطندوستی ایرانیان عجیب نیست. من این مسئله را پارسال میدیدم و برای دوستانم هم بیان میکردم. شاید ناخودآگاهی جمعی ملت در نشانههایی بسیار کوچکتر از آنچه بهسادگی عیان است آشکار میشوند. در تغییراتی بسیار جزئی و ریز که حتی به چشم نمیآیند.
در نهایت، پرسش جالبی که به ذهنم میرسد این است: در کشوری که هم شکل جغرافیاییاش گربه است، هم نمادهای تاریخیاش شیر و ببر و یوز است، هم روحیهی ملی بیدارشدهاش در گربهدوستی تبلور مییابد، در چنین مملکتی، سرنوشت موشهایی که در فاضلابها پنهان میشوند چیست؟ :)


