امشب زانوی غمت بیبغل مانده. اشکْ سیاهی سرمه را به روی صورتت پخش میکند و اخترکان این آسمان بیستاره با سوسویشان شاهد دلتنگی تو هستند. غریبهای از راه میرسد و راز دلتنگیِ نهفته در نهانخانهٔ سینهات را جویا میشود. تو میگویی اگر بنا بود تو بدانی که دیگر اسمش راز نبود.
August 24, 2026 296 5