صبح به صبح کیلومتر جمع میکنی توی پاهایی که همیشه در حال دویدن بودهاند. جمعه که میشود، به جای بقیه هم میدوی. در آخر پاهایت تو را ناامید نکردهاند، اما همتیمیهایت چرا. هیچوقت قرار نبوده که به جایی برسی و آنجا بمانی. آسودگی نداری و زیر تابش اریب آفتاب و مهتاب، دوهزارمتر بالاتر از دریا و یا چسبیده به کوهپایه، توی دالان معادلات بیانتها و در دل ناشناختهها، کماکان در حال دویدنی. امشب خستهای، بند کفشت را باز میکنی، اما با عذاب وجدان. نه اینکه بترسی از کسی عقب بمانی، تو در مسابقهای با دیگری نیستی، میترسی که با طلوع فردا از خودت جا مانده باشی.
August 22, 2026 202