یکی از بزرگترین حسرتهای من در زندگی، درسخوان بودن است. اینکه به درسخوان بودن شناخته بشم، بگن فلانی خرخونه. البته منظورم این نیست که صرفاً درس میخواندم که بقیه بگویند بهبه. دوست داشتم خودم به خودم بگویم ایول، دمت گرم. اصل حسرتم دیسیپلین داشتن است؛ درسخوانی هم ذیل همین دیسیپلین قرار میگیرد. اما بهجای نظم و پایبندی و استمرار، زندگی من پر است از اهمالکاریها، دقیقههای نود و حسرتِ کاش زودتر شروعش میکردم.
دلایل اهمالکاری را که میخواندم، رسیدم به کمبود اعتمادبهنفس، یا خودکمبینی، یک همچینچیزهایی. دلم میخواهد ریشهی اینکه چرا نمیتوانم را پیدا کنم؛ از چه زمانی، طی چه حرفها و حادثههایی نشسته توی ناخودآگاهم. تا اینجا هر چه فکر کردهام به نتیجهای نرسیدهام. فقط خاطرههای شوق داشتنم، اما عقب نشستنم، میآید توی ذهنم.
اولینباری که پا به کلاس زبان گذاشتم، چهاردهپانزدهساله بودم. از کتاب زرد اینترچنجها شروع کردم. کتاب را که دستم گرفتم، شوق و علاقهای در دلم نشست که وصفشدنی نبود. روزهایی که این کتاب تمام شود و جلد قرمزرنگش را دست بگیرم را میشمردم و میگفتم هر طور شده باید ادامه بدهم، باید بتوانم حرف بزنم، توی کلاسهای زبان مدرسه خجالت نکشم. سه ترم کجدار و مریز پیش رفتم؛ دوستم عقب کشید و من هم از تنها گوشهی کلاس کز کردن ترسیدم و ادامه ندادم.
تابستان که شد، دوباره ثبتنام کردم. سطحی که باید ادامهاش میدادم تشکیل نشد و پرش کردم به کتاب قرمزرنگ. همیشه این پرشها را عامل دلزده شدنم از کلاسهای زبان میگفتم، اما اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم همان اهمالکاری و نخواندن و انجامندادن تکلیفها بود که باعث انصراف دوبارهام شد.
بار دیگر، با دو سال وقفه، عزمم را جزم کردم و رفتم همان آموزشگاه؛ اینبار هم به همان دلیل قبلی، پرشم در حد دو ترم بود و رسیدم به کتاب آبی. سطح این کلاس واقعاً بالا بود. بچهها که بیشتر هممدرسهایهایم بودند، دیسکاشن میکردند و لیسنینگها را موبهمو تحویل میدادند، درحالیکه من از همهی حرفهایشان فقط دو کلمهی اول را تشخیص میدادم و باقی را میرفتم عالم هپروت. تنها روزی که تکلیفهای لیسنینگ و دیسکاشن را آماده کردم، روز اعلام رتبههای کنکور بود. رتبهی درخوری نبود، پس سریع تصمیم کبریهایم را گرفتم و به خودم گفتم از همین کلاس زبان شروع کن. اما من، برخلاف کبری، دوباره کتابهایم را زیر درخت و زیر باران رها کردم.
لانگاستوری شورت؛ واحدهای دانشگاهم، کلاسهای زبان آموزشگاههای دیگر، شش ترم کلاس نویسندگی -چیزی که مثلاً علاقهام بود- همه به همین ترتیب، با اهمالکاری پشت اهمالکاری، پیش رفت.
چه شد که یاد همهی اینها افتادم؟ از بوی ماه مهر و اولین روز کاری بعد از شانزدهماه، از استرس شاگردهای جدید در یک محلهی خلاف و شروشور، و از چرخیدن جملههای «اگر نتوانم»، «اگر از پسش برنیایم» توی سرم، رسیدم به این خاطرهها.
وقتی داشتم حسرت آن کتابزبانهای رنگبهرنگ اینترچنج و آن فضای نسبتاً حرفهای و مناسب برای اسپیکینگ را میخوردم، یکآن به خودم گفتم: اگر با علم به همهی اینها برگردم عقب، درسخوان میشوم؟ رسیدم به ریشهی همهی اهمالکاریها؛ یعنی نه خود ریشه، به اینکه آن ریشهی کوفتی باید پیدا شود.
چون هر چه من گوگلکلندر را رنگی کنم، دفتر برنامهریزیها را ردیف کنم و اینکلاس و آنکلاس زبان را با موفقیت پشت سر بگذارم، باز خودم را دستکم میگیرم و برای انتخاب سطح میزنم: pre intermediate.