در سرش طوفانی از افکار بود که انگار میل عجیبی به شنیده شدن داشت. کف… — ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌قلمِ آر.زد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ — TG.ME

در سرش طوفانی از افکار بود که انگار میل عجیبی به شنیده شدن داشت.
کف دستش را بر زمین گذاشت و با تمام توانش سرپا ایستاد،روبه روی آیینه به خود نگریست و با لحنی کاملا جدی اما آرام و تهدیدامیز گفت : 'خفه شو!'
به سمت تلفنش قدم برداشت، مضحک ترین و ناپسند ترین موزیکش را با صدایی بلند پخش کرد؛ دستانش را تکان میداد،درست مانند دیوانه ای که انگار با چند جام مشروب مست کرده باشد، چپ ، راست ، بالا ، پایین!
نگاهش کردم و با چهره ای متاسف و متعجب با لحنی بلند فریاد زدم: احمق! یادت رفته امشب عذاداری؟! میرقصی؟!!
لبخند کمرنگی زد و گفت:پیشرفت کرده ام نه؟ مدت زیادی بود که اینگونه شاد نبودم!
با خود زیر لب گفتم : شاد؟! حتی لفظش را هم بلد نیستی!
می‌دانستم دارد سر خودش را کلاه می‌گذارد اما با یک دیوانه ی سرخوش چه می‌توان کرد؟!
نگاهی انداخت و سرش را کج کرد:توهم بیا،همراهم برقص،بعدا به ادامه‌ی مراسم عزاداریمان می‌پردازیم!
و آن شب تا نیمی از بامداد مانند دو دیوانه ی فراموش کار به رقصیدن و شاد بودنشان مشغول بودند!.

دیوانه‌ی سرخوش ؛ آر.زد
1
December 6, 2025 2.2K 17