ساعت داره میگذره، انگار دیر یادت افتادم، صفحه موسیقی که فرستادی رو… — تراژدی — TG.ME

تراژدیچند تا تصویر محو قوی تو ذهنمه، دلم برات که تنگ نشده، هنوز چتری دارم، هنوز از قدم زدن تو ولیعصر لذت میبرم، حتی سنایی و سعادت آباد و نوفل لوشاتو، هنوز سیزده هفتاد و دو غرقم میکنه، تو همین خاک، میخوام بهت بگم تئاتر ساختم، رقصیدم، آواز خوندم، و تنها شباهت من با…
ساعت داره میگذره، انگار دیر یادت افتادم، صفحه موسیقی که فرستادی رو گوش میدم، یه بسته از گذشته مبدا و مقصد مشخص، تکرار شده، بگم‌ برای تو که هنوز چتری دارم، زیبا تر از هر، تئاتر می ورزم بیشتر از هر، نمیتونی حدس بزنی، سردرد ندارم و صدای آواز میپیچه، اپرا، می رقصم بهتر از تو، توی بلک باکس، گربه ها، هنوز تو چشم هام حل میشه گندم زار و بزرگ میشم، قیژ نوشتم، فیلم کوتاه نساختم اما کولر آبی شدم، نمیدونم به دردت میخوره این نامه یا نه، نمیدونم صفر پنج، حتی کلمه صفر پنج غریبه؛ نمیدانم اجرایت را ساخته ای یا نصفه انداخته ای گوشه انبار، نمیدانم فیلم کوتاه را ساخته ای یا دستمان انداخته ای، گندم‌زارمان را دو دستی چسبیده ای یا شهرداری مجوز ساخت و ساز داده است، حال من خوب است، نگرانم نباش، بساز؛ هر چی شد شد، هستم، رو ماه یا ته چاه، ولی ته چاه نه واقعا، بیا منطقی باشیم، داره میگذره، حواست باشه به عقربه؛ دیگر همین، آنچه باید را گفتم، خودت میدانی، نمیدانم و دلم میخواهد بدانمت؛ برو دیگه بیست و دو حیفه هر صد سال این شکلی میشه، بیست و سه دیگه انتظار دارم، موسیقی میخوای‌؟ باید فکر کنم؛

تقریبا دوازده خرداد صفر چهار
زارا بیست و دو ساله شد.
June 2, 2025 792 12