چند تا تصویر محو قوی تو ذهنمه، دلم برات که تنگ نشده، هنوز چتری دارم، هنوز از قدم زدن تو ولیعصر لذت میبرم، حتی سنایی و سعادت آباد و نوفل لوشاتو، هنوز سیزده هفتاد و دو غرقم میکنه، تو همین خاک، میخوام بهت بگم تئاتر ساختم، رقصیدم، آواز خوندم، و تنها شباهت من با تو چشمامون هم نیست حتی شاید، نمیدونم زارا صفر چهار کجاست، چی تو مغزشه، چی میخواد جواب بده به این نامه، اصلا میخوای جواب بدی یا میزنی زیر این آیین نانوشته، چتری داری هنوز یا نه، تمرین تئاتر بهت روح میده یا نه، با خوندن رمان هفتصد صفحه ای احساس غرور میکنی یا نه، فیلم کوتاه ساختی یا باز بمونه برای سال بعد، سردرد داری مثل الان یا نه، سفر رفتی، نرفتی، هنوز میرقصی تنهایی یا نمیرقصی تنهایی، هنوز برای گربه های تو خیابون مادری یا نیستی، هنوز چشم هاش هر روز تو چشم هات حل میشه و جنگل گندم زار گرفته میشی یا نه، هیچی نمیدونم، اما دلم میگه خوبه حالت، کاش باشه، تصور اینکه خوب نباشی مضطربم میکنه، شاید اضطراب ناشی از سردرده، فشارمون دوازده روی نه بود امشب، هوا سرد بود امشب، باقلوا خوردیم با چای ولرم، شونه هامون درد میکنه، امسال برامون قدر چند سال گذشته ولی رو دور تند، خیلی تند، تو پاکت نامه یه صفحه موسیقیه، گوش بده، روح بده، این یه پیام از گذشتس؛
تقریبا دوازده خرداد صفر سه
زارا بیست و یک ساله شد.
June 2, 2024 2.2K 9