اوهامِ احلام
سقلمهای بهم میزند و به مانیتورش اشاره میکند. خطم را میبندم و چشم میاندازم. GISش روی فاتب است. دوزاریام نمیافتد. میگویم: «چیئه؟! دلت براش تنگ شده؟!» ابرو بالا میاندازد و به متن خبرش اشاره میکند. گوشش به شهروند است. چشمانم نمیبینند آن ور مانیتور را. عینکم را میزنم و گردن دراز میکنم. نوشته:
«امنیتی / شهروند صدای ۲ بار انفجار به فاصله ی ۶ دقیقه شنیده است»
میگویم: «بَع! اینبار با فاتب شروع کرده؟ هیچی نداره که دیگه اونجا!»
با شهروند خداحافظی میکند و میپرسد: «حمله کرد یعنی؟!»
با خنده میگویم: «ببین، میخواد ما رو بزنه ها. پیدامون نمیکنه، داره باز فاتب رو میزنه!»
«میگفت که با صدای انفجار از خواب پریدهم و الآن هرچی خبرها رو چک کردهم چیزی ندیدهم.»
«خیالت تخت بابا! خبری نیست. یادت نمیآد اون شب پیرمرده زنگ زده بود که من دارم صدای تیراندازی و انفجار میشنوم. مامور رفته بود و نوشته بود که یک کامیون مشغول خالیکردن سنگ کنار رودخونه بوده!»
خبر دیگری هم با این فاز نمیخورد به کسی. خیالمان جمع است که خبری نیست -البته که اگر خبری میبود هم باز خیالمان جمع بود؛ بالاخره هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِين!!
نیم ساعتی که میگذرد، میگوید بگذار برویم ببینیم خبره چه بازخوردی خورده... و بازخورد خبر را باز میکند. مامور کلانتری نوشته:
«موردی مشاهده نگردید و طی تماس با شهروند اعلام نمودند که خواب دیدن که امریکا جنایتکار حمله کردند»
همین. دقیقن همین. واو به واو. کاراکتر به کاراکتر.
بلند میخوانمش و کل مقر میزنیم زیر خنده.
نمیدانم دارم به خواب شهروند میخندم یا املای مامور!
#خدمت
8
7
2August 18, 2026 94