«کاش این زندگی هم خواب باشد»
دیشب کابوس میدیدم.
شاید بهخاطر خستگی زیاد کار بود، شاید هم بهخاطر گریهای که در راه برگشت از بیمارستان کردم. نمیدانم.
خواب بدی بود، به اندازهی یک عمر طول کشید، انگار خیال تمام شدن نداشت.
پنج صبح زنگ گوشی به دادم رسید.
با صدای زنگ بیدار شدم و چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.
وقتی فهمیدم همهاش خواب بوده،نفس راحتی از ته دل کشیدم و خدا را شکر کردم.
اما از صبح، یک فکر عجیب رهایم نمیکند:
مدام با خودم تکرار میکنم
«کاش این زندگی هم خواب باشد.»
کاش یک روز، مثلا،یک صبح بهاری، وسط دشتهای سبز مغان، کنار جوی آبی که از ارس جدا شده و آرامآرام از میان پنبه زارها میگذرد، با صدای مادر از خواب بیدار شوم.
همانطور که خوابآلود چشمهایم را باز میکنم، صدایش را بشنوم:
«شاهرخ... بیدار شو پسرم.»
و من، هنوز گیج و خوابآلود، دست بکشم روی صورتم و به اطراف نگاه کنم.
دشت مغان باشد.
بوی خاک نمخورده باشد.
صدای آب باشد.
و مادر...مادر هم باشد...
زنده، جوان، درست همانطور که باید باشد.
آنوقت شاید جرئت کنم بپرسم:
«مامان... پس این همه سال چی بود؟»
و او، مثل همیشه، لبخند بزند و بگوید:«هیچی پسرم... خواب دیدی.»
و من تازه بفهمم تمام این سالها خواب بوده
تمام خستگیها، تمام رفتنها و نرسیدن ها، تمام بیمارستانها، تمام خبرهای بد، تمام آدمهایی که آمدند و جایی از قلبمان را گرفتند و رفتند، تمام شبهایی که صبح نمی شدند، تمام بغضهایی که بیصدا فرو دادم، تمام گریههایی که کسی ندید...
همهاش یک کابوس طولانی بوده ، کابوسی به اندازهی یک عمر.
بعد، سرم را روی شانهی مادر بگذارم.
صدای آب بیاید.
باد آرام از روی دشت بگذرد.
آفتاب تازه از پشت دشت بالا بیاید.
و برای اولینبار بعد از سالها، خیالم راحت باشد که دیگر هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفتد.
فقط یک چیز را از خدا میخواهم:
اگر قرار است دوباره بیدار شوم، این بار بگذارد خوابم ادامه داشته باشد.
من از بیداری خستهام...
#شاهرخ_نوشت
«#شاهرخ_نوشت»را به دوستان خود معرفی کنید
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/shahrokh_nevesht?utm_source=qr&igsh=MWp0NTRjcnlyeDBu
بله :
https://ble.ir/shahrokhnevesht
لینکدین:
https://www.linkedin.com/in/shahrokh-rahimi-121b7074?utm_source=share_via&utm_content=profile&utm_medium=member_android
تلگرام
https://t.me/joinchat/UokjwLqw4nuwLR38
