من از پنجره ام
جشن غروب را دیده ام سر تپه های دور.
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دستهای من می سوخت.
تورا از ته دل به یاد میاوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامی عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس می کنم که غمگینم و حس می کنم که تو دوری؟
پابلو نرودا
ترجمه بیژن الهی
The Artist at the Window 1909
Paul Klee
@Tacksear


















