رفتم به سر پل صراط دیدم دوش
صد ایینه و دوصد نی ، نالان و خموش
گفتم که چرا ایینه در نزد پلی
گفتا که نی ام نمی زند زخمه به گوش
مردان و زنان بروی پل بی اواز
گویا که برفته از همه سر ها هوش
من نقش حقیقت به نی اندازم
تا خمر زمان گرم شود اید جوش
روزی که طلسم پل به اخر اید
نجوای صبا و خنده ها اید گوش
#کاوه_کمالی
....






