ایشان، مردان، مردانِ ایران، با دلِ خود، با دلِ اندوهبارِ خود میگویند: «ما اینک چه میتوانیم؟ که کمانهامان شکسته، تیرهامان بینشان خورده، و بازوهایمان سست است.» و راست و چنین بود. زیرا که ایشان از جنگِ دراز آمده بودند. که جنگِ درازشان سخت بود. که تیرانداز از تیر، و کماندار از کمان پیدا نبود. و بینشان مردها هزار هزار، از سرزمینهای دور دور آمده بودند. از سرزمینی که کمانِ خوب دارد، یا آنکه کمندهاش سخت تابیده...[ آرش، نوشته و کارِ بیضایی، اجرای استنفورد، بازی شمسایی و نامجو ]
پانوشتها:
یک. روسیه و آلمان هم، پیشترها هنرمندانی را که خود اخته کرده بودند، دوباره به وطن کشاندند.
دو. قاعدهی مشروعیت که جمهوری اسلامی سالها در تلاش آن است، با نامجو که هیچ، با تمام تبلیغات پیچیده علیه خودش هم به کرسی نمینشیند.
سه. [...] و چنین، هرکس از هرجا آمده بودند. اما از ایشان ـ از مردان ـ هرگز به سرزمینِ خود بازنگشتند، هیچ! و دلها پراندوه؛ که آسمان تاریک بود. که آسمان خود پیدا نبود. که خورشید گریخته بود. که ماه پنهان شده. [...]



