عزیزِ قلبم...
دیشب،
میانِ خواب و بیداری،
ناگهان تو را دیدم...
نه...
انگار پاییز
تو را از میانِ تمام رؤیاهایش بیرون کشیده بود
و آرام
کنار من گذاشته بود...
کنارم راه میرفتی
و من به صدای قدمهایت گوش میدادم...
چه موسیقیِ عجیبی بود
صدای قدمهای کسی
که مدتهاست
دلم برای همقدم شدن با او
بیتاب مانده...
هیچ حرفی نمیزدیم،
اما سکوت،
پر از تو بود...
دستت را جلو آوردی
و من،
با ترسی شیرین
دستت را گرفتم...
میترسیدم رؤیا بلرزد...
میترسیدم چشم باز کنم
و دوباره
تمام دنیا
خالی از تو باشد...
پاییز دور ما میچرخید.
باد،
برگها را زیر قدمهایمان میرقصاند
و موهای تو را
روی شانههای آسمان میپاشید...
لحظهای ایستادی...
صورتت را نگاه کردم...
و با خودم گفتم:
بعضی آدمها
هر بار که از دوری برمیگردند،
زیباتر از تمام خاطرههایی هستند
که از آنها در دل نگه داشتهایم...
چشمانت
آرامشِ یک شبِ بیستاره را داشت
و لبخندت
چیزی شبیه پیدا شدنِ خانه
بعد از سالها گمشدن بود...
دلم میخواست
زمان همانجا متوقف شود...
نه فردایی باشد،
نه خداحافظیای،
نه فاصلهای...
فقط من باشم
و تو...
و دنیایی
که هیچکس
جرئت نداشته باشد
تو را از من بگیرد...
موهایت را باد
آشفته کرده بود...
آرام نزدیک شدم...
عطر تو
در نفسهایم پیچید...
و من برای چند ثانیه
باور کردم
زندگی
هنوز هم میتواند
جای زیبایی باشد...
خواستم چیزی بگویم...
خواستم بگویم:
«تو شبیه هیچکس نیستی...
تو همون معجزهای هستی
که بعد از تمامِ تاریکیها
آدم دلش میخواد دوباره
به خاطرش زندگی رو باور کنه...
تو...
پناهِ دلِ خستهی منی...»
اما واژهها
روی لبم خشک شدند...
نگاهت کردم...
و درست همان لحظه
فاصله
از جایی میانِ ما شروع شد...
اول
فقط یک قدم...
بعد
چند قدم...
و بعد...
تو آرامآرام
از دنیای من دور شدی...
دستم را به سمتت دراز کردم...
اما انگار
هرچه من به تو نزدیکتر میشدم،
تو بیشتر
در مهِ روبهرو گم میشدی...
دویدم...
اسمت را صدا زدم...
فریاد زدم:
«نرو... خواهش میکنم نرو...»
اما تو
دیگر صدایم را نمیشنیدی...
و من...
میانِ آن همه پاییز،
تنها ماندم...
بعد
همهچیز شکست...
صدای باد،
صدای برگها،
صدای قدمهایت...
همهچیز...
و من
با قلبی که انگار
از ارتفاعِ تمام دلتنگیهای دنیا
سقوط کرده بود،
از خواب پریدم...
سرم روی میز بود...
مداد هنوز
بین انگشتانم مانده بود...
پنجره باز بود
و باد،
صفحههای دفترم را
بیرحمانه ورق میزد...
دفتر را برداشتم...
تمام صفحهها
پر شده بود از یک جمله...
یک جمله که نمیدانم
دستم نوشته بود
یا دلم...
«عزیزِ دورِ من، کجایی؟»
و زیر آن،
باز هم...
و باز هم...
و باز هم...
«کجایی عزیزِ قلبم؟»
مداد را آرام روی میز گذاشتم...
چشمهایم را بستم...
و میانِ آن اتاقِ ساکت،
میانِ آن همه صفحه
و آن همه جای خالی،
فقط یک جمله
در سرم میچرخید...
کجایی عزیزِ قلبم...
کجایی که اینهمه دلتنگتم...
🖤💔🖤
@roya5445
2
1
1September 4, 2026 11