غیاب/اڤگار
کم کم به پاییز نزدیک میشدیم؛ پنجره کمی باز مانده بود و هوای سرد پردهی نازک را هر چند لحظه یکبار به داخل میکشید. نوک انگشتهایم از سرما بیحس شده بود، اما حوصله نداشتم پنجره را ببندم.
مداد را میان انگشتهایم چرخاندم و به صدای برخورد شاخههای خشک با شیشه گوش دادم. صدای آرامی بود آنقدر منظم که بعد از چند دقیقه اصلا متوجه صدا نمیشدم.
صدای کلید در قفل چرخید.
در باز شد و هوای سرد راهرو همراه او وارد اتاق شد. چند قطره آب از سر آستین کتش روی کف چوبی افتاد. کفشهایش را کنار در درآورد
-باز پنجره رو باز گذاشتی؟
-هوا خفه بود.
چند قدم جلو آمد. وسایلش را جلوی در گذاشت و به پنجره نگاه کرد.
-هوا خفه نبود. اتاقت همیشه همینطوره.
-تو از کجا میدونی؟
-چون هر بار میام، یا پنجره بازه یا چراغ روشنه و خودت خوابت برده.
مداد را روی میز گذاشتم.
-این یعنی چیز زیادی دربارهی من میدونی، نه اینکه اتاق من مشکل داشته باشه.
کتش را روی پشتی صندلی انداخت
-کتابی که بهم دادی آخرش افتضاح بود.
سرم را از روی کاغذ بلند کردم.
-خودت انتخابش کردی.
-ولی تو گفتی خوبه.
-نگفتم خوبه. گفتم ارزش خوندن داره.
کتاب را روی میز گذاشت.
-فرقشون چیه؟
-یکی یعنی ممکنه دوستش داشته باشی. اون یکی یعنی ممکنه از وقتت پشیمون بشی.
کمی فکر کرد و گفت:
-پس من از وقتم پشیمونم!
خندیدم.
همان کتابی که باعث شده بود از وقتش پشیمان شود را برداشت و به اتاق طبقهی بالا رفت.
آن شب خوابم نبرد. صدای باران روی شیشه میآمد و هر بار که چشمهایم را میبستم، یادم میافتاد لباسهایم شلخته روی میز افتاده و حوصله ندارم جمعشان کنم.
از پله ها بالا رفتم. در را که باز کردم، او همانجا ایستاده بود.
-پس زندهای.
-شب شما هم بخیر!
بعد پاکتی را به طرفم گرفت.
-این چیه؟
-نامه
-برای من؟
-نه، برای پستچی.
-خیلی بامزهای.
-میدونم.
پاکت را گرفتم و رویش را نگاه کردم. اسم من روی آن نوشته شده بود، با خط خودش.
-از کجا میدونستی اسمم چیه؟
-روی کتابهات نوشته.
-کتابهام رو دیدی؟
-وقتی فکر میکردی خوابم.
چند لحظه نگاهش کردم.
-تو واقعاً خیلی فضولی.
-و تو واقعاً خیلی کتاب میخری.
پاکت را باز نکردم.
-چرا نامه نوشتی وقتی من همینجام؟
-نمیدونم. شاید چون بعضی حرفها وقتی روبهروی آدم گفته میشن، زیاد واقعی به نظر نمیرسن.
بعد برگشت سمت راهرو.
-بازش کن وقتی من اینجا نیستم.
-اگه چیزی توش نباشه چی؟
-اون وقت میفهمی بعضی چیزها از جایی معنا پیدا میکنن که دیگه نمیتونی براشون جوابی پیدا کنی.
از حرفهایش مثل اکثر مواقع سر در نیاوردم.
.
صبح که بیدار شدم اتاق خالی بود. نه از او خبری بود، نه از نامهای که تمام شب دربارهاش حرف زده بود. چند لحظه به سقف خیره ماندم و بعد یادم آمدم که دوباره خواب دیدهام؛
از جا بلند شدم، پنجره را باز کردم و مثل هر روز به زندگیام ادامه دادم.