بعد از ظهر در خانه ماندم و از کشو، اثر نیمه تمامم را که پنجاه صفحهاش را نوشته بودم برداشتم، چون به خوبی از صفحهاتی که در پی این صفحهها باید میامدند خبر داشتم و با دل سردی فکر میکردم که در طول این چندین سال، زندگیم یک تکرار مکررات بیمزه و یک جریمه درسی ملالآور خواهد بود. دیگر هیچ اشتیاقی به دانستن راز این جهشها و این بازگشتهای زمان در خود حس نمیکردم. همین نتایجی که بهشان رسیده بودم به طرز عجیبی یأس آور بودند. حالا کابوس دنیای نامتناهی را میپذیرفتم که در زمان جابجایی آگاهی من از یک جهان به جهان دیگر و بعد به دیگری را نشان میدهد. ساعت سه خودم را توی دنیایی تصور میکنم که در آن قلم به دست دارم، ساعت سه و یک ثانیه خودم را توی دنیایی دیگری تصور میکنم که در آن قلمم را زمین گذاشتهام و غیره. یک روز نوع بشر چیزی را که همه توافق کردند دورهی چندین ساله بنامندش، فقط با یک قدم پشت سر گذاشتم و از این جهش جمعی تنها من نمیدانم در اثر کدام الهام این مرحله را دوباره وارونه طی کردهام! تمام این دنیاها که شخصیتم را تا بینهایت تکثیر میکردند به نظرم در چشماندازی تهوع آور کنار هم قرار میگرفتند، دست آخر با سری سنگین روی میز خوابم برد.
September 1, 2026 73