همیشه برای سؤال بوده:
من زندگی رو درست دارم میرم یا پسرایی مثل این؟
اکانتش رو که باز کنی، پستهای میلیونی میبینی که هفت هشت هزار دختر زیرش براش ناز و ادا اومدن و آماده سکسن. چون هرمسها رو میشناسم، میدونم احتمالاً سفرهای خارجی که رفته هم یه دختر پولدار بهش پیشنهاد داده خرجشو میده و فقط بیاد باهاش.
آره، حقایق عالم دخترا خیلی دارکتر از حتی اون چیزیه که من تو پیج میگم. درحالی که تو نشستی تو خونت التماس یه دختر میکنی که باهات بیاد دیت، چند صد دختر التماس این پسر میکنن که بیاد ترتیبشون رو بده. خرجشو میدن که باهاشون بره سفر.
اما چرا؟ علم خاصی داره؟ پسر خیلی خوبیه؟ شخصیت برجستهایه؟ نه. این پسر اتفاقاً پسر بسیار بدی هست. چون از کثیفترین بازی روانی، یعنی «بازی ازدواجی بودن» استفاده میکنه. تقریباً تو همه پستهاش طوری وانمود میکنه که آماده ازدواجه و شوهر خیلی خوبیم هست و قدر زن رو میدونه. اما زنها انقدر احمقن که گول این بازیها رو میخورن. هرمسها با چنان بازیهای رویی دختر به تخت خواب میبرن که شما باورت نمیشه. و هرگونه تلاشی برای آگاهسازی دختر، از قبل شکستخورده است.
آیا من عصبانیم؟ آره. چیزی نیست که پنهانش کنم. آیا به این پسر حسادت میکنم؟ آره، ولی به چیش؟
شاید به اینکه نچرال بورن از بچگی تو مسیرهایی افتاده (خصوصاً از سمت پدر) که اون رو بدون زحمت خاصی تبدیل به چیزی کرده که ما با زحمت و تلاش و انرژی فراوان بهش رسیدیم. این پسر فقط کافیه «خودش رو زیست کنه» ولی ما نه.
حقیقت اینه که ما تلخیم. این پسر از بچگی مهمونی که داشتن میشستن باباش و عموهاش و داییهاش دور هم میگفتن و میخندیدن. بعد هم همه میومدن وسط میرقصیدن و لذت میبردن.
من؟ «مهمونی» برای ما بابام و داییام و پسرخالم بودن که در دو قطب سیاسی باهم داشتن بحث میکردن و زنهای فامیل هم با چادر نشسته بودن بدون اینکه علاقهای داشته باشن گوش میکردن.
انقدر تفاوت!
این پسر «بامزه بودن» و «باحال بودن» رو بدون هیچ تلاشی «جذب کرده». برای اینکه یه تیکه باحال تو یه جمع یا بین چند تا دختر بگه تا همه از خنده خیس بشن، نیاز به فکر کردن و تلاش خاصی نداره. اما ما وقت گذاشتیم، تلاش کردیم، فشار آوردیم به مغزمون که بتونیم شوخطبعی کنیم. اونم همیشه نمیجوشه، یه مهارته که اگه تمرین نکنیم، خشک میشه. انگار «از درونمون» نیست.
در من یک میلی به «بازگشت به درد» همیشه بوده و هست. بهترین کلاسم تو آرکتایپها «هفایسوس» بود. انگار برای تدریسش حتی به پاورپوینت هم نیاز نداشتم، «از درونم» میجوشید. کمااینکه برای نوشتن متنهای دردناک این کانال هم به هیچ تمرین و کلاسی احتیاج ندارم. حتی گاهی جلوی خودم رو میگیرم که از یه حدی دردناکتر نشه. متنهای زیادی نوشتم که حتی منتشرشون نکردم.
هر وقت کلیپهای این پسر برام میاد، تا دو سه ساعت با این سه سؤال درگیرم:
- این داره راه درست رو میره یا من؟
- اصلاً من «میتونم» مثل این باشم؟
- حتی اگه بتونم، اصلاً «میخوام» مثل این باشم؟
اخیراً میلم به موضوع «دختر» خیلی کم شده. خیلیا هستن که ابراز تمایل میکنن، ولی دیگه میل خاصی ندارم که وقت بزارم. شاید ماهی یکی دو بار میرم که اونم از سر اصرار روان و جسمم هست. میدونید، یه جایی متوقف شدم. میتونستم اکانتم رو بهتر کنم، عکسا و ویدیوهای جذابی بگیرم، بیشتر چت کنم و بیشتر دیت برم. ولی دیگه انگیزهای نداشتم. انگار از اون «کار اصلی» که باید انجام بدم میفتم. اما اون کار اصلی چیه؟
اون کار «گذاشتن اثر مثبت مهمی در دنیا» هست. وقتی تو خیلی میدونی و هوشش رو هم داری، خصوصاً وقتی میدونی هوشت از اکثر مسئولین و مدیرای این کشور بیشتره، متأسفانه نمیتونی دیگه با یه ذهن رها و وقت آزاد مهمونی بگیری و جوج بزنی و چرت و پرت بگی و چت کنی و… . این طلسم یا سرنوشت محتوم منه که وقتی درد انسانها رو میبینیم و میدونم که میتونم کاری براشون بکنم، یه «باید» میاد بالاسرم.
و تلخترین نکته هستی اینه که به زبان انرژی و مدار خیلی خوب توصیف میشه: وقتی در «مدار درد» قرار بگیری، حتی اگه در حال تلاش برای از بین بردنش باشی، «مدار لذت» ازت فاصله میگیره. این دردناکترین حقیقتی بود که دو سه ماه پیش فهمیدم.
یعنی وقتی میری درد آدما رو کم کنی، نه تنها بهت جایزه نمیدن، بلکه آدمها و لذت از تو دور میشن. زنها به کسایی که درد کشور، اقتصاد، روان جامعه، خانواده و… دارن جذب نمیشن. به کسی جذب میشن که «قشنگ میخنده». همین پسر یه پست داره توش فقط «خنده با اخم» میکنه، یازده میلیون ویو خورده و چند دههزار دختر زیرش براش آب رفتن. فقط به یه «خنده».
خب منی که این حقایق رو درمورد زنها میدونم، اصلاً «میتونم» خوشحال باشم؟ بحث فقط زنها هم نیستن. یکی از ویژگیهای من «دور کردن عمدی آدمها» است.
130
117
31
11
4
3
2
2
2
2
1August 30, 2026 3.4K 245