سوارمرد
علیرضا یک بزدل است.
او یک بار اسبی را دید و خواست شکمش را پاره کند. ولی نتوانست. از آن روز خودش را بزدل میداند.
میدانی سارا جان… راستی ساراجان کجا بودی؟ چند سالی است خبری از تو نیست. ازدواج کردی؟ بچه داری؟ چرا ساکتی؟
و صبر همیشه با قوری و قلوه و حلوا نزدیک بوده. با شیرینی، هرچند ضربالمثل اصلی «غوره» دارد که ترش است. ولی خب میدانی سارا جان… چرا باز هم ساکتی؟ بغضی داری؟ خب بنشین کنارم ببینم چه شده. چرا گریه میکنی؟ برایم تعریف کن…
(سارا میخواهد حرف بزند، ولی هقهقهایش نمیگذارند. میدانی، تا داخل پرانتزیم بگویم: هقهق کارش همین است؛ نمیگذارد صحبت کنی. البته خیلیها میگویند اگر هقهق نباشد، آنموقعها آن ورد جادویی از دهانت خارج میشود. همان ورد نابودگر).
نابودگر؟ Terminator؟
راستی گفته بودند در سال ۲۰۲۹ فاجعه تسخیر زمین توسط رباتها و هوش مصنوعی رخ میدهد. راستی چرا ما از او میترسیم؟ خیلی نرم است. علیرضا معتقد است اگر با او زیاد حرف بزنیم، با ما دوست میشود. او بدش هم نمیآید خیلیها نباشند، میدانی.
ولی باقلوا واقعاً چیز خوشمزهایست. بعضی غذاها را باید Non-Stop اسم بگذاریم. یعنی غذاها و خوراکیهایی که وقتی شروع به خوردنشان میکنی، خودشان هیچ توقفی به تو نمیدهند. مثلاً قورمهسبزی میدهد. راستی، آنقدرها هم قرمهسبزی را دوست ندارم. من پیتزا دوست دارم با سس. غذای خوب باید عمر را کوتاه و لذتبخش کند. این را حکیم گفت و مُرد.
اصلاً زندگی از جایی به بعدش اضافه است. من اگر مردم علیرضا، به دستگاه مستگاه وصلیم نکنید. بله، حتی مستگاه. هیچ چیزی در مستی نیست. در هستی هم نیست. همه چیزها در فقدانند:
عشق
تعلق
وابستگی
آرزو
امید
سردرد
بله و آن مرد میانسال با موی نارنجی واقعاً دنبال چیست؟ یادش بخیر پارسال این متنها را مینوشتم. آدمهای تک استعدادی خیلی خوششانسترند. ترند… ترند و برند. کاش همهشان منفجر شوند. بوممممم 💥
خطر چیست؟ برعکسش میشود رتخ و فتخ امور. انگار کسی باد فتخ دارد. اه اه. یادم هست مدرسه کسی داشتیم که گوزو بود. یا حداقل من این اسم را رویش گذاشته بودم. آدم بدی بودم؟ شاید علاقه دارم خودم را تطهیر کنم. شاید نه، حتماً.
این رقابت احمقانه سر چیست؟ اگر بمب دستم بود، اولین چیزی که در جهان منفجر میکردم همین «رقابت» بود. بعدش همان کلهزرد.
زردی من از تو، سرخی تو از من. یاد پیاده روی در استانبول افتادم. قرار داشتم. سارا کو راستی؟
فنجان قهوه و کنار خیابان. تصویرش یادم نیست، تصویر هیچکدام یادم نیست. شاید صداها را بیشتر به خاطر دارم. و شاید صدای چکهچکه آب.
بازی مکسپین. از بعضیها شدیداً تنفر دارم. یکی مسئول امور تربیتی که سیدی مکسپین را از جایی که قایم کرده بودم پیدا کرد و جلوی بچهها مسخره کرد. حتماً توطئهای در کار بوده. وگرنه چطور میشود زیر جانماز امام جماعت بازی را پیدا کرد. شاید هم خودم انقدر ابله بودم که متوجه برجستگی نشدم.
خب رضا این صحنهها را خوب به یاد دارد. همه صحنههای بد. چرا آنها را نگه داشته؟
اما مهدیه.
جای کس دیگری نشسته که اسمش پاک شده و قرار نیست تکرار شود. اما همین الآن از او گفتیم. سردرد.
مهدیه.
کلاس زبان؟ نمیدانم. روزی ازدواج کرد. لبخند قشنگی داشت. یک بار هم آمد. قبل از این ماجراها.
پیدا کردن کدام آدم برایت جالبتر است ساراجان؟
- …
- خب یکی باید باشد. یا دوتا، سه تا، …
- ژرژ دبلیو بوم.
نخ و طنابها باید طوری باشند که فرصت کافی بدهند. بام بام بام، تق تق تق، ناک ناک ناک. بوم بوم بوم.
راد
۱۳ مرداد ۴۰۵
@RealRaad
54
37
16
9
7
5
4
3
2
2
2August 3, 2026 11.5K 68