اخیراً متوجه شدم من اینجوریم که تمام خاطرات بد رو با جزئیات، طوری که انگار همین دیروز اتفاق افتادن، بخاطر دارم. به نحوی که وقتی برای کسی تعریفشون میکنم تا ساعتها حالم بده. اما به طرز عجیبی، خاطرات خوب رو به یاد نمیارم. طوری که حتی وقتی کسی برام تعریفشون میکنه، تصاویرشون به سختی تو ذهنم شکل میگیره.
یکی از مهمترین علتهاش اینه که خانواده همیشه به ما میگه موفقیتها و خوشیهاتون رو به مردم نشون ندید. چون چشم میزنن. من به شخصه در زندگی تا الآن تجربه ماورائیای نداشتم. یعنی با چشم خودم چیزی ندیدم. اما تجربه ماورائی معمولاً «نسبتی» هست که آدمها بین چیزها برقرار میکنن. یعنی میگن علت فلان چیز، فلان پدیده بود: مثلاً چشمزخم، کارما، طلسم، جن، دعای خیر مادر و غیره.
پدر من بشدت به چشم زخم باور داره. کسی تو مدرسشون بوده که ظاهراً میتونسته ارادی و هدفمند و در لحظه چشم بزنه. اینطور که یک بار پرسیده کی رو میخوایم چشم بزنم؟ گفتن اون دوچرخهسوار. بهش نگاه کرده و درجا خورده زمین. یک بار هم پدرم در یک نمایشگاه شرکت کرده و دیده همه دارن میفروشن، ولی اینها مشتریشون تا دم فاکتور نوشتن میرسه و منصرف میشه. رویه تا چند روز ادامه داشته تا پدرم مطمئن میشه که طلسمی درکاره. شروع میکنن به زیر و رو کردن غرفه و یه کاغذنوشته پیدا میکنن که ظاهراً طلسم بوده. میندازنش تو آب جاری و از فرداش قفل فروششون شکسته میشه.
کتابی هست به اسم «روانکاوی و علوم غریبه» از فروید که در اون اگرچه سعی میکنه برخی از این پدیدههای ماورائی رو به ناخودآگاه خود فرد نسبت بده، اما برخلاف باقی مدرنیستهای احمق که قاطعانه اینها رو خرافات میدونن، خیلی متواضعانه میگه که من هنوز اطمینانی در این زمینه ندارم و نمیدونم که این نیروها واقعی هستند یا نه. کارل یونگ که به قدری مسائل ماورائی رو واقعی میدونست که درموردشون حتی کتاب داره. یک کتاب درباره «همزمانی» و یک کتاب درباره «کیمیاگری».
اما این چیزها همواره برای من محل تردید جدی بوده: اگر چشمزخم واقعیه و مثلاً یک عکس از مسافرت یا خوشتیپشدن یا یه مهمونی که بهت خوش گذشته باعث میشه یکی چشمت بزنه، پس این دخترها و خصوصاً مدلهایی که هر روز از خودشون عکس میذارن و هزاران دختر و پسر حسرتشون رو میخورن، باید روزی صد تا اتفاق بد براشون پیش بیاد. ریاضی هم حساب کنیم، باید در یک سال هم سرطان بگیرن، هم تمام استخوناشون بشکنه، هم یک عزیز از دست بدن، هم سی بار ورشکست بشن. ولی نمیشن و میزان بلاهایی که سرشون میاد به اندازه مردم عادیه. از اونطرف تمام بلاها سر آدمهای عادی و حتی فقیر و زشت میاد که چیزی برای چشم خوردن ندارن.
از طرفی نگاه میکنم کسایی که به این چیزها باور دارن و مدام کارهایی برای رفع طلسم میکنن هم زندگیشون فرقی با آدمهای عادی نداره. حتی گاهی بدتره و بلاهای بیشتری سرشون میاد.
از طرف دیگه باور به این پدیدهها باعث میشه فرد از واکاوی خودش طفره بره و مثلاً به جای اینکه بررسی کنه چه رفتارهایی داره که باعث دور شدن آدمها ازش میشه یا چه اشکالاتی داره که هیچ دختری بهش جذب نمیشه یا چه طرحوارههایی داره که مدام با آدمهای عوضی وارد رابطه میشه، با یک کلمه که «منو طلسم کردن» خودش رو مبری و بی تقصیر میکنه.
اما در سال ۱۸۸۲ در لندن مؤسسهای تأسیس شد به نام «انجمن مطالعات فراروانی» Society for Psychical Research که بزرگترین دانشمندان و نوبلیستها و فلاسفه عوض و رئیسش بودن و به بررسی پدیدههای ماورائی مثل تلهپاتی، پیشگویی، دوربینی (دیدن چیزهایی در جایی دیگر)، تجربههای نزدیک به مرگ، تجربیات خروج از بدن، شهودها، چشمزخم و طلسم پرداختند. اگرچه اکثرا نشون دادن این ادعاها از نظر علمی تأیید نمیشه و اکثراً حاصل تلقین، سوگیری شناختی، احتمالات یا تقلب هست، ولی به طور قطعی اینها رو رد یا تأیید نکردند. البته قطعاً اون چیزی که به صورت عمومی منتشر میشه، همه چیزی نیست که کشف شده. ولی باز هم نمیدونیم چی کشف شده.
تو این چند تا فیلم نشون داده شده ذهنخوانها و مدیومها چطور از حقهها و بازیهای روانی استفاده میکنن:
Magic in the Moonlight (۲۰۱۴)
Nightmare Alley (۲۰۲۱)
Red Lights (۲۰۱۲)
An Honest Liar (۲۰۱۴)
The Great Buck Howard (۲۰۰۸)
تکنیکی وجود داره به اسم «کلدرید» که تو کلاس پل و روتینها به بچهها درس دادم و با اون تکنیک میتونی درمورد آدمها چیزهایی بگی که فکر کنن واقعاً داری غیبگویی از زندگیشون میکنی، ولی همش بازی روانیه. اما یادم هست یک بار خیلی متمرکز داشتم رو یکی اجراش میکردم و از جایی به بعد، دیگه حدسهای متهورانهای میزدم که انگار همشون درست بود. خودم حس این رو داشتم که دیگه تکنیک نمیزنم، بلکه از یه طریقی دارم گذشته این آدم رو واقعاً «مییینم» ولی نه دیدن به صورت تصویر، انگار یه جور حس بود.
125
21
9
5
4
3
2
2
1
1
1July 4, 2026 12.2K 295