🔴 چرا برای من اتفاق افتاد؟
✍ مارکوس اورلیوس، فیلسوف رواقی که از سال ۱۶۱ تا ۱۸۰ میلادی امپراتور قدرتمند روم بود، مدام در نوشتههای خود، از جمله در کتاب « تأملات » یک پرسش را مطرح کرده است:
انسان چگونه میتواند در جهانی که تحت کنترل او نیست، زندگی آرام و شایستهای داشته باشد؟
تصور کنید صبح از خواب بیدار میشوید و قرار است روز خوبی داشته باشید؛ اما ناگهان یک پیام ناخوشایند دریافت میکنید، کسی به شما بیاحترامی میکند، کاری که برایش برنامهریزی کردهاید خراب میشود و خبری میشنوید که تمام برنامههایتان را به هم میریزد و...
پرسش مارکوس اورلیوس این نیست که: «چکار کنم که این اتفاقات برایم نیفتند؟»، بلکه پرسش او این است که،
«چکار کنم که، این اتفاقات، مرا از درون به هم نریزند؟»
او میگوید: درست است که همهچیز در اختیار ما نیست، ولی
واکنش ما، تا حد زیادی در اختیار ما است.
ممکن است کسی به شما توهین کند؛ توهین او در اختیار شما نیست، اما اینکه ساعتها ذهن خود را درگیر آن کنید و یا نکنید، تا حد زیادی در اختیار شماست.
ممکن است کسی درباره شما قضاوت نادرستی داشته باشد؛ نمیتوانید ذهن او را کنترل کنید، اما میتوانید تصمیم بگیرید که ارزش خودتان را به قضاوت او گره نزنید.
ممکن است اتفاقی برخلاف خواسته شما رخ دهد؛ نمیتوانید اتفاق را حذف کنید، اما میتوانید انتخاب کنید که بعد از آن اتفاق چه کنید.
به تعبیر دیگر:با واقعیت نجنگ؛ آن را ببین، بپذیر و سپس بهترین واکنش ممکن را انتخاب کن.
پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه بهترین واکنش را نشان دادن است.
اگر باران میبارد، یعنی انکار نکنی که باران میبارد؛ بعد چتر برداری. اگر مشکلی پیش آمد، یعنی مشکل را انکار نکنی؛ بلکه ببینی اکنون چه کاری از دستت بر میآید.
از نظر مارکوس اورلیوس، سختیها الزاماً دشمن زندگی نیستند. گاهی همان چیزی که ما را متوقف کرده، میتواند چیزی به ما بیاموزد.
شکست ممکن است صبر را به ما یاد بدهد. تنهایی ممکن است ما را با خودمان آشنا کند. از دست دادن ممکن است ارزش داشتههای امروز را به ما نشان دهد. یک دوره دشوار ممکن است تواناییهایی را در ما آشکار کند که در روزهای آسان هرگز نمیشناختیم.
بنابراین، به جای اینکه بپرسیم «چرا این اتفاق برای من افتاد؟»، شاید بهتر باشد بپرسیم: «حالا که این اتفاق افتاده، من با آن چه میتوانم بکنم؟»
https://t.me/dejakam110


