کمی فکر کرد و حرفی را که برای مدتها نزد خودش نگه داشته بود به زبان آورد. گفت تو نمیتوانی همه بیماران خودت را نجات بدهی. اینطور نیست؟! گفتم پس اجازه بده، نگاه خودم را با داستانی که سالها پیش خوانده بودم برایت بازگو کنم. داستان برای مردی است که صبح زود تصمیم میگیرد کنار ساحل قدم بزند. او همانطور که در کناره اقیانوس به پیش میرفت، نگاهش از دور به پسربچهای جلب میشود. پسربچه بارها کنار ساحل خم میشد، چیزی را از زمین برمیداشت و به اقیانوس پرتاب میکرد. کمی که به او نزدیکتر شدم، دیدم خورشید بالا آمده و مد پایین آب را در اقیانوس فرو میبرد. و حالا ستارههای دریایی روی شنها گیر افتادهاند. بیشتر که نزدیک شدم، گفتم ای مرد جوان، هزاران ستاره دریایی دیگر در کرانه ساحل وجود دارند و تو نمیتوانی همه آنها را نجات بدهی. همانطور که به حرفهایم گوش میداد، دوباره خم شد، ستاره دیگری را در دست گرفت و به اقیانوس پرتاب کرد. حالا رو به من کرد و گفت «ولی برای این یکی واقعا فرق کرد.» میدانستم داستان را لورن آیزلی بهگونهای دیگر نوشته است، ولی برای من همیشه حرف آن روز در خاطرم باقی مانده است.
November 14, 2025 11.7K 31