خودم را میسفرم از آن کتابهایی است که هنوز نیمهتمام رهایشان کردهام، فردا به سراغش خواهم رفت. فردایی که بیشتر از امروز زیستهام، بیشتر خواندهام و راههای بسیار پیمودهام. گاهی به کتابها کمی زود میرسم. اغلب، کتابها در آخرین کلمات خود به پایان میرسند و گاهی برای همیشه همسفر خواننده خود هستند. ژولیا کریستوا برایم تداعی زیستن زنیست در یک جامعه کمونیستی.
از او میخوانم: «نادرند مردانی که از زن نمیهراسند و فراتر از لذت جنسی، تحمل این پیوند متقابل اما مبهم، میان دو «تفاوت» مطلق را دارند: نوعی عشق روشنبینانه که «در سایه خود عشق» به وجود میآید، عشقی بزرگ، همان عشق تودههای احساساتی، که کولت این نویسنده درخشان به سخرهشان میگیرد. آنهایی که فکر میکنند به این نوع عشق دست یافتهاند، اغلب همراه با آن، تخیل زیر پا گذاشتن ممنوعیت زنا با محارم را، که شکلدهنده بشریت است، نیز تجربه میکنند؛ ژرژ باتای شاهد نیرومندی بر این ادعاست؛ شامل حال من اما نمیشود.»
November 8, 2025 1.6K 9