سه سال گذشت و دبیرستان تموم شد.
امتحان های آنلاین تموم نشده اما نیازه که بگم ،
هیچوقت فکر نمیکردیم اونجوری تموم بشه و الان تموم شده و قرار نیست هیچوقت دیگه پشت اون میز ها بشینیم، اما لازم بود که بگم دبیرستان با وجود سختی هایی که داشت و گذشت جزو بهترین سال های زندگیم بود و کلاسی که داشتم ، بهترین کلاسی بود که میتونستم داشته باشم؛
خیلی دردناکه که مدرسه ام با وجود این آدما تموم شد و دیگه هر روز صبح دم در با آیناز واینمیستم و به اونی که میدونیم بگیم ″نهه خزههه″ و با هستی بهش بخندیم یا پیش بهار نمیشینم که دستاشم گاز بگیرم و پاطی از پشت بهمون بی ال معرفی کنه و ببینیم سارا تنها کسیه که هرچی پاطی میگه رو دیده باشه و ستایش هم فقط بگه که کاپلا رو میشناسه و هی اصرار کنه که منم ببینم ولی من نبینم و سارا بیوفته دنبالم و ازش فرار کنم )..
خاطرات قشنگ زیادن که نمیشه همه رو توی یه پیام نوشت واقعا ..
اما هیچوقت نمیدونستیم شنبه ۹ اسفند سر زنگ مدیریت خانواده ، آخرین زنگ و آخرین روزی بود که اونجا بودیم دیدن تک تکشون
( آیناز ، بهار ، ستایش ، سارا ، تینا ، دو تا هستی ها ، طناز و غزاله و یاس و .. )
واسم ارزشمند بود و امیدوارم خاطرات این سه سال رفته رفته تو مغزم خاک نخورن ؛ میدونم دلم خیلی قراره برای اون لحظات تنگ بشه و میدونم قراره حسرت دهم یازدهمی ها رو بخورم که چون شاید اونا تا آخرین روزا بتونن با هم باشن
( هیچ کلاسی اندازه ما cool نبود بهرحال )
امیدوارم توی دنیای دیگه هم همکلاسی باشیم .. اینم بمونه به عنوان آخرین پیام اصلی این چنل ))
اینم از پایان ۱۲ سال تحصیلی ما.

