بامدادان بهمن‌کوب خرداد ۲۵۸۵ تو در میانه‌ی بهمن زاده شدی، ابتدای… — شاعر پیاده‌پای آفتاب — TG.ME

💣 بامدادان بهمن‌کوب خرداد ۲۵۸۵ تو در میانه‌ی بهمن زاده شدی، ابتدای بامداد. جایی که هنوز تپه‌های اجساد روی زمین بود. گریه‌هایت میانِ صدایی گم شد که فریاد می‌زد ای مادران! ای پدران! کجایید که اینک فرزندانتان متلاشی! غافل که ایشان خود در آغوش بچه‌هاشان خفته بودند. آن‌گاه گریه‌های نوزادی‌ات تنها صدا بود. □‏ پا در میانه‌ی گاهواره گذاشتم بر فرازِ یک برج تنها. بی‌خبر از بهتِ آسمانِ چرک‌مرده. با من از بادها نگفته بودند که می‌آیند، و پاهایم را از رفتن ناتوان می‌کنند. غرقگی در انزوایِ تیره‌یِ پایان‌ها شناورِ آب‌هایِ دروغینِ چشمانِ تاریده و رهاشده در پوستِ عریانِ یک هیبتِ بی‌رحم. در شهری که انبوهِ فراموشکارانش مرا با اردنگیِ واژگون به خواب دادند. □‏ آیا تو یک وعده‌ی فریب بودی؟ یا صداقتی که از فرطِ آشکارگی میانِ درخت‌هایِ نسوخته پنهان است؟ از همان ابتدا که زاده شدی با کلمات خوب بودی و وجدِ جهان را به استعاره‌هایِ نابینا برمی‌انگیختی. پیکری که هویدا چونان ابرهای باران‌زایِ اوایل بعدازظهر در بهاری که می‌غرّید تو می‌ایستادی. جمله نبودی که حذفت کنند فعل نبودی و حتی یک قید بار تمام معنای جهان را خویش به دوشت کشیدی تا خردشدن استخوان‌هایت زیرِ وزنِ خواب. □‏ تو از من چه می‌دانی؟ کجا ندیدی که تنم در سراشیبیِ صبح سقوط نکند؟ چگونه نخواستی که به دنبال آن کودک بروی میانِ یخبندان بهمن‌ماه که بادها می‌کوبیدند و می‌کوبیدند؟ تو حتی این بدنِ کج‌ومعوج را ندیدی که زیر دسته‌ی هاونگ ذوب می‌شود. □‏ هر چه استعاره برای آن‌ها آوردی، هر چه از تجمعِ خون زیرِ کبودی متن‌ها گفتی هر چه فریاد برآوردی که دیوانگان! لعنتی‌ها! به آوارشدن آفتاب در بامدادان بنگرید هیچ‌کس نه مطلقاً هیچ‌کس نظری برنیفکند که حتی اگر کسی را اشتیاقِ دیدن می‌بود تاریدگی نمی‌گذاشت. بر فراز برج ایستادی و دست‌های کودک کیانی را گرفتی. آواز نهنگ دندانه‌دار در پیچ‌وتاب باد می‌رقصید گویی که این آخرین آتشِ تاریخ بود که در اتصال دست‌ها برمی‌افروخت. □‏ دست‌های من را رها نکن، رهاندی. مرا به انتهای اقیانوس پرت نکن، کردی. بدنم را به آرواره‌های عقوبت نسپار، سپردی. تو کدام کینه‌ی مقهور بودی؟ اصلاً چه کسی با تو گفت که می‌توانی مرا با خودت همراه کنی و تنم را از رفتن ناتوان سازی؟ تو فقط یک تکانه بودی، که در غلظتِ نور یک ظهرِ بهاری میان چشم‌هایم نشستی. از چشم‌ها به مغزها از مغرها به استخوان از استخوان به دست‌ها از دست‌ها به پاها. تا دیگر مجالی برای رفتنِ من نماند... □‏ من یک شعر بی‌معنی‌ام بی‌ساختار. بی‌که ابتدا و انتهایش مشخص باشد. شعری که زیرِ مشت‌های تداعی و تلقین خرد می‌شود تا خواننده‌ها دوست و دور در گیج‌گاهشان احساس درد کنند. من تکانه‌ای بهنگامم یا نابهنگام؟ اصلاً کدام اقتباسِ زیست‌شناختیِ حقیقت از این استعاره‌ها در کار است؟ کدام واژه‌خواران این کلماتِ بی‌تکلف را در سهل ممتنعِ خویش هضم می‌کنند؟ نه، نه، نه، تو هیچ‌وقت نخواستی که جایگاهت را بر زبان‌های حقیر ببینی. نخواستی که هرزه‌ی دست‌ها باشی و هر کسی با اعتقادی تازه تو را تفسیر کند. از راه برسند و نشانه‌ای جدید بر گفته‌های نامفهومت بگذارند تا سبکی نو اختراع شود. □‏ من خودم هم نمی‌دانسته‌ام که می‌خواهم. تو چگونه می‌فهمی که خواسته‌ام یا نخواسته‌ام؟ اصلاً تو کیستی که در اعماق خواب‌آلودگی پرسه می‌زنی؟ تو فقط یک نوزادی یک کودک کیانی، یک قضاوت‌گر که از ناکجایِ ناآبادِ نامتناهیِ نامفهومِ ناجهان برآمده‌ای! □‏ من دیگر هیچ نوزادی نیستم که از ابتدا زایش یک خلقتِ موهوم بودم. مرا زادی و به این زباله‌دانی پس انداختی تفِ سربالای تو حالا نه نگاهت می‌کنم و نه دیگر در برساختن مجموعه‌ها و مزخرفاتی از جنس شاعر پیاده‌پای آفتاب به یاری‌ات می‌شتابم! هر چه چرندیات بافته‌ای بس است هر چه خودت را شاعر نامیده‌ای و خواستی تا اکتشاف‌گرانِ قاره‌ها به سراغت بیایند تنها مسخر‌ه‌بازیِ خودت بوده با خودت با من در تنهاییِ تو در تنهاییِ من. □‏ بگذار به میانه‌ی گاهواره برگردم در ابتدای بامداد یک بهمن‌ماهِ دور بدون بوی جنازه بدون تلنبارگشتن اجساد روی چشم‌هایم. بگذار در خوابِ تازه‌ای فروبمیرم که نشانی از رعشه و رعد ندارد که انقباض شب‌هایش تا دم صبح تمام شده باشد که با طلوعِ آفتاب دیگر هیچ کابوسی بر جا نماند. □‏ تو را در آن‌جا انتظار می‌کشم در آن بامدادانِ بهمن‌کوب. ‌ 🔗 آرین افشار | PeeyadePa@ ‌

June 5, 2026 369 2