پسرانه؛ داشتم به یک احساس فکر می‌کردم؛ اینکه برویم جلوی درِ خانه‌ش،… — افــــــق رویـــــداد — TG.ME

پسرانه؛

داشتم به یک احساس فکر می‌کردم؛ اینکه برویم جلوی درِ خانه‌ش، دستش را بگیریم و فقط برویم. فقط برویم...

بدون مراسم. بدون این تشریفات مزخرف. نه تالار، نه مهمان، نه لباس مخصوص، نه عکس گرفتن، نه اینکه برای شروع زندگی‌مان مجبور باشیم رضایت و نظر صد نفر را جلب کنیم.
فقط من و خودش؛ دو نفری که تصمیم گرفته‌ایم زندگی‌مان را با هم شروع کنیم.

ولی خب، همان‌جا یک سوال بزرگ پیش می‌آید؛ کجا؟ فرصت؟

کاش مقصدی بود. کاش خانه‌ای بود. کاش کاری بود. کاش شرایطی بود که می‌شد فقط دستش را گرفت و رفت.

شاید مسئله اصلا عروسی نخواستن نباشد. من دارم به خودِ رفتن فکر می‌کنم.

عشق می‌گوید برویم.
زندگی می‌پرسد کجا؟

و شاید چیزی که آدم واقعا می‌خواهد، همین میل ساده به داشتن یک زندگی دونفره است؛ زندگی‌ای که آغازش را خودش انتخاب کند، نه اینکه آغازش را مجموعه‌ای از مراسم و تشریفات و انتظارات دیگران تعیین کنند.

البته تشریفات را شاید بتوان کنار گذاشت؛ اما واقعیت را نمی‌شود. خانه لازم است کار لازم است، پول و امکانات لازم است، امنیت لازم است، و شاید از همه مهم‌تر، امید به آینده.

چون برای فقط رفتن، دو نفر کافی‌ هستند؛
اما برای رسیدن و ماندن، چیز‌های دیگری لازم داریم.

🚀 @ofoghroydad
A Sailor Without the Sea
September 7, 2026 1.8K 78