نمی‌دانم چند شب گذشت؛ فقط یادم هست آخرین تکه از صدایش را میان شکافِ… — ㅤㅤمـوزہ‌ے خـاطࢪاـت سوختـہㅤㅤ — TG.ME

𝗕𝗲𝗹𝗶𝗻𝗮𝘆.` از آن پس، خـانه دیگر همان خانه نبود؛ هر گوشه‌اش چیزی از تو را در خود پنهان کرده بود و هر بار که چشم می‌گرداندم، دلم چیزی را به یاد می‌آورد که نمی‌بایست. روزهـا می‌گذشتند، اما من در همان شامِ رفتــنت مانده بودم؛ گویی زمان برای همه پیـش می‌رفت و سهمِ مـن از…
نمی‌دانم چند شب گذشت؛ فقط یادم هست آخرین تکه از صدایش را میان شکافِ قاب پنجره پنهان کرده بودم

گاهی خیال می‌کردم هنوز چیزی از او در این اتاق نفس می‌کشد؛ شاید همان صدای آرامی که شب‌ها از میانِ دیوارها می‌آمد

این دو پارت جدی منو با گوشه ای از این غم شریک کرد
اینهمه دلتنگی که حتی توی سکوت هم دنبالش میگشت شدیدا غمناک بود و نویسنده‌اش هم در بیان این دلتنگی و غم بیش از حد موفق بوده خیلی قشنگ بود خسته نباشی
September 2, 2026 13