نمیدانم چند شب گذشت؛ فقط یادم هست آخرین تکه از صدایش را میان شکافِ قاب پنجره پنهان کرده بودم
گاهی خیال میکردم هنوز چیزی از او در این اتاق نفس میکشد؛ شاید همان صدای آرامی که شبها از میانِ دیوارها میآمد
این دو پارت جدی منو با گوشه ای از این غم شریک کرد
اینهمه دلتنگی که حتی توی سکوت هم دنبالش میگشت شدیدا غمناک بود و نویسندهاش هم در بیان این دلتنگی و غم بیش از حد موفق بوده خیلی قشنگ بود خسته نباشی