𝗕𝗲𝗹𝗶𝗻𝗮𝘆.` از آن پس، خـانه دیگر همان خانه نبود؛ هر گوشهاش چیزی از تو را در خود پنهان کرده بود و هر بار که چشم میگرداندم، دلم چیزی را به یاد میآورد که نمیبایست. روزهـا میگذشتند، اما من در همان شامِ رفتــنت مانده بودم؛ گویی زمان برای همه پیـش میرفت و سهمِ مـن از…اجازه بده نصف شبی عینک بیارم که راحت بخونمشt.me/nubmem/2840TranslateSeptember 2, 2026 14