هیچ‌وقت کسی نیامد که رو‌به‌رویم بایستد و بگوید چشم‌هایت کاری کرد که… — 𓇚 کــٰــافه نِـــــلاٰ 𓇚 — TG.ME

هیچ‌وقت کسی نیامد که رو‌به‌رویم بایستد و بگوید چشم‌هایت کاری کرد که بخواهم نزدیک‌تر شوم. هیچ‌کس نگفت چهره‌ات، همان لحظهٔ اول، جایی میانِ دل و ذهنم نشست. تعریف‌هایی شنیده‌ام از تیپ و مرتب‌بودنم، اما نه آن نگاهِ از ظاهرت آغاز شدیم و به دلت رسیدیم. برعکسش را اما چشیده‌ام؛ شنیده‌ام که بینی‌ات بزرگ و نازیباست، چشم‌هایت زیادی به هم نزدیک‌اند، قدت کوتاه است.. و تلخ‌تر از همه، آن زمان این‌ها را از کسی شنیدم که تمامِ وجودم را پای دوست‌داشتنش ریخته بودم. برایش نوشته بودم تو زیبایی، حتی در جاهایی که گمان می‌کنی نقص است. ترک‌های پوستت، استریج‌مارک‌هایی که دوستشان نداری.. ولی من دوستشان دارم، نه فقط به خاطرِ این‌که جزئی از تنِ تو هستند، بلکه چون هر خط، هر موج، قصه‌ای دارد از بزرگ‌شدنت، از زندگی‌کردنت، از روزهایی که تنت را به خاطرِ رشد، به خاطرِ بودن، تغییر داده‌اند. برای من، این‌ها نقشه‌ای‌اند از راه‌هایی که تو پیموده‌ای تا به من برسی. و من تو را، با همهٔ آن‌چه هستی، با همهٔ جزئیاتِ تنت، با همهٔ زیبایی‌ها و آن‌چه زیبایی نمی‌دانی، پرستش می‌کنم. من از جزئیاتی حرف می‌زدم که خودش و حتی آینه هم به آن بی‌اعتنا بود. اما او.. تنها نقشهٔ کاستی‌هایم را جلویم پهن می‌کرد. سال‌ها این صداها در سرم ماند.. که تو کافی نیستی؛ برای دوست‌داشته‌شدن، این چهره کافی نیست. سال‌ها فکر کردم اگر کسی را جذب کنم، باید از ظاهرم باشد.. و من این سلاح را ندارم. اما زندگی، کم‌کم، مسیرِ دیگری نشانم داد. میان کار در کلینیک، حضور در اداره، برخورد با همکاران و مراجعان.. دیدم که آدم‌ها، پیش از آن‌که مرا با چشم بسنجند، با گوش می‌شناسند. کافی بود چند کلمه بگویم، و ناگهان گرمایی میانمان رد و بدل می‌شد؛ احترامی، علاقه‌ای، ارادتی که ربطی به فرمِ صورتم نداشت. فهمیدم شاید خوش‌چهره نباشم، اما مرتب و تمیزم. شاید قدِ بلندی ندارم، اما کلماتم، قامت می‌گیرند. شاید بینی‌ام خوش‌زاویه نباشد، اما ادبم، انحنایی دلنشین دارد. آدم‌ها به خطِ دست‌نوشته‌ام احترام می‌گذاشتند، عطرم را می‌پرسیدند، از مرتب‌بودنم می‌گفتند، و مهم‌تر از همه، به حرف‌هایم گوش می‌دادند. کم‌کم باور کردم که زیبایی، تنها همان چیزی نیست که در آینه می‌بینی. زیبایی می‌تواند طرزِ سلام‌کردنت باشد، نحوهٔ گفتنِ یک «سپاسگزارم» باشد، دقتت به جزئیات، یا حتی سکوتت وقتی وقتِ سکوت است. دیگر از این‌که با چهره‌ام دلِ کسی را نبَرَم، نمی‌ترسم. خوش‌حالم که راهِ رسیدنِ من به دلِ آدم‌ها، از چشم نمی‌گذرد؛ از گوش می‌گذرد، از تجربهٔ بودن کنارم، از حسِ امنیتی که می‌دهم، از مسئولیت‌پذیری‌ام و موفقیت‌ها و توانایی‌هایم. چون آینه می‌تواند در یک لحظه فراموش شود، اما صدای یک حرفِ درست، تا سال‌ها در خاطر می‌ماند. و اگر قرار باشد چیزی در دل‌ها ماندگار شود، بگذار آن، خودِ من باشد.. نه فقط تصویرم.

August 12, 2025 207 9