صبح که شد، دیگر خبری از آن سنگینیِ همیشگی نبود. پرده را کنار زد، پنجره را باز کرد و گذاشت هوای تازه، گوشهگوشهی اتاقی را که مدتها بوی سکوت میداد، پر کنه. غم هنوز جایی همان حوالی بود، اما دیگر صاحبخانه نبود. مثل چیزی که یک شب بیسروصدا جمع کرده باشن و برده باشن، بیآنکه کسی برای رفتنش عزاداری کنه.for
1August 29, 2026 20 1