گیتار رو برمیدارم و بیهیچ نت و قاعدهای، انگشتهام رو روی سیمها رها میکنم. قرار نیست چیزی درست از آب دربیاد؛ نه قطعهای، نه ملودیای، نه حتی آهنگی که بشه اسمش رو گذاشت موسیقی. فقط چند نغمهی سرگردان که از زیر انگشتهام بیرون میریزن و توی سکوتِ اتاق گم میشن. بعضی وقتها، بیقاعدگی هم شکلِ خودش از هنر رو داره.for
.