صبحهای اون سالها، یه جور طمأنینهی عجیبی داشتن؛ کاغذها مچاله میشدن، مدادشمعیها روی میز پخش بودن و جهان هنوز اونقدر وسیع بود که میشد با چند رنگِ ساده از نو ساختش. دلمشغولیمون فقط همون لحظه بود؛ نه سودای فردا رو داشتیم، نه وحشتی از فردا. ای کاش میشد دوباره به همون ایام برگشت. به روزهایی که بیخبری، خودش یه جور نعمت بود.for
1August 29, 2026 45 2