گاهی اوقات حس گم شدن میکنم؛
گم شده در نور، در شلوغی، در هیاهوی این زندگی.
گاهی اوقات حس میکنم برای این دنیا ساخته نشدم.
گاهی اوقات حس میکنم برای درس خوندن به دنیا نیومدم؛
به دنیا اومدم که یک هنرمند باشم،
یک موزیسین،
یک عکاس،
یک تدوینگر،
یا شاید چیزی که هنوز حتی اسمش رو نمیدونم.
گاهی اوقات چشمهام رو میبندم و از جایی که هستم فرار میکنم؛
میرم به جایی که فکر میکنم به آن تعلق دارم.
جایی که میتونم خودم باشم،
بدون اینکه مدام به این فکر کنم که باید چه کسی باشم،
چه کاری انجام بدم،
چطور رفتار کنم،
و چقدر از چیزی که هستم فاصله دارم.
و اونجا، برای چند لحظه،
انگار به آرامش میرسم.
گاهی اوقات...
گاهی اوقاتهای زیادی در زندگیام دارم؛
اونقدر زیاد که کمکم شدهاند بخشی ثابت از همین روزمرگیهای معمولی.
گاهی اوقات دلم میخواد همهچیز رو رها کنم و برم.
گاهی اوقات دلم میخواد از نو شروع کنم.
گاهی اوقات دلم میخواد یک آدم کاملاً متفاوت باشم.
گاهی اوقات دلم میخواد فقط بشینم و به آهنگام گوش بدم و هیچکس از من چیزی نخواد.
گاهی اوقات دلم میخواد چیزی خلق کنم؛
چیزی که از خودم اومده باشه ،
نه چیزی که از من خواستن .
و عجیب اینجاست که همین «گاهی اوقات»ها هستند که نجاتم میدن .
شاید چیزی باشه که خیلی از آدمها به اون نیاز دارن و فراموشش کردن؛
گاهی اوقات همهی ما نیاز داریم از واقعیت فاصله بگیریم،
چشمهامون رو ببندیم،
و برای چند دقیقه یک dreamer باشیم.
نه برای اینکه برای همیشه از زندگی فرار کنیم،
بلکه برای اینکه یادمون بیاد چرا میخوایم در اون بمونیم.
شاید رویاپردازی همیشه نشانهی نارضایتی از زندگی نباشه.
گاهی رویاها همان جایی هستن که برای اولین بار میفهمیم چه چیزی واقعاً میخوایم.
شاید اون دنیایی که در ذهنمون میسازیم، اونقدرها هم خیالی نباشه.
شاید بخشی از اون، همون زندگیای باشه که هنوز جرئت نکردیم براش قدم برداریم.
من سالهاست بین این دو دنیا زندگی میکنم؛
بین چیزی که هست
و چیزی که میتونه باشه.
یک طرف، درس، امتحانها، کارآموزیها، مسئولیتها و روزهایی که شبیه روز قبل و بعدشون هستن.
طرف دیگه، موسیقی، تصویر، تدوین، سفر، آدمهای تازه، تجربههای تازه و زندگیای که هنوز نمیدونم دقیقاً چه شکلی خواهد بود.
و شاید اشتباه من این بوده که فکر میکردم باید یکی رو انتخاب کنم.
شاید لازم نیست بین «آدمی که هستم» و «آدمی که دوست دارم باشم» یکی رو بکشم.
شاید باید اروم اروم اون دو رو به هم نزدیک کنم.
شاید قرار نیست یک روز صبح از خواب بیدار بشم و ناگهان بفهمم برای چه چیزی به دنیا اومدم.
شاید معنا چیزی نیست که یکباره پیداش کنیم.
شاید معنا رو باید ساخت.
با هر چیزی که دوستش داریم،
با هر چیزی که خلق میکنیم،
با هر آدمی که دوسش داریم،
با هر جایی که تجربه میکنیم،
با هر بار زمین خوردن و دوباره بلند شدن.
و شاید «گاهی اوقات»ها قرار نیست تمام بشن.
شاید همیشه شبهایی باشن که دلم بخواد فرار کنم.
همیشه لحظههایی باشن که از خودم بپرسم:
«واقعاً این همون زندگی ایی هست که میخواستم؟»
اما شاید دیگه از این سؤال نترسم.
شاید اجازه بدم سؤال بماند.
چون شاید همین سؤالها هستن که آدم رو به حرکت وامیدارن.
من هنوز نمیدونم قراره چه کسی بشم.!
هنوز نمیدونم آخر این مسیر کجا میایستم.
هنوز گاهی دلم میخواد چشمهام رو ببندم و به یک جای دیگه فرار کنم.
اما شاید این بار، وقتی چشمهام رو باز کردم،
به جای اینکه از زندگیای که دارم فرار کنم،
یک قدم کوچیک به سمت زندگیای که میخوام بردارم.
و شاید همین کافی باشد.
برای امروز.
برای من.
برای این «گاهی اوقات»های بیپایان.