05/05/05 | مرداد ماه
خیلی وقتا با همین چیزای کوچیک حالم خوب میشه...
مثل رُند شدن اعداد.
مثل گفتنِ «سلاااااام» به جای سلام .
مثل یه خداحافظی که معلومه از تهِ دل نیست و انگار تهش میگه: «کاش یکم بیشتر میموندی...»
یا اینکه یکی وسط روز، بیدلیل یادت بیفته و برات یه آهنگ بفرسته، فقط چون حس کرده تو ازش خوشت میاد.
یا اینکه یکی وقتی یه چیزی میبینه، اولین نفری که به ذهنش میاد تو باشی.
یا اینکه بعد از چند ماه، هنوز یه حرف کوچیکت رو یادش مونده باشه.
یا اینکه وقتی حالت خوب نیست، لازم نباشه هزار بار توضیح بدی؛ از لحن صدات، از سکوتت، از «خوبم» گفتنت بفهمه یه چیزی سر جاش نیست.
یا اینکه یه شوخی، یه تیکهکلام، یه نگاه... فقط بین تو و اون آدم معنی داشته باشه.
یا اینکه وقتی کنار دوستات نشستی، حس نکنی فقط حضور داری؛ حس کنی واقعاً «دیده» میشی.
شاید برای خیلیا اینا چیزای کوچیکی باشن...
ولی من همیشه آدمِ همین جزئیات بودم.
هیچوقت دنبال آدمایی نبودم که بلندترین «دوستت دارم» رو بگن؛ بیشتر جذب آدمایی شدم که بدون اینکه چیزی بگن، با رفتاراشون ثابتش کنن.
آخرش هم فکر میکنم... شاید قشنگترین رابطهها، چه دوستی، چه عشق، از همین چیزای ریز شروع میشن؛ از چیزایی که هیچ اجباری برای انجام دادنشون نیست... ولی یکی، با دل خودش، انتخاب میکنه انجامشون بده ...
July 27, 2026 261 2